جوخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوخ . [ج َ ] (ع مص ) کندن توجبه [ سیل ] کناره ٔ رود را. (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد).
جوخ . [ ج َ ] (اِ) گروه و فوج مردم و حیوانات را گویند. و معرب آن جوق است و بعربی فوج خوانند. (برهان ). دسته دسته از مردم و حیوانات، و جوق و جوقه معرب آنست و سرجوقه بمعنی سردسته . (انجمن آرای ناصری ). گروهی سوار یا پیاده که آنرا جوق نیز گویند. بتازیش فوج خوانند. (شرفنامه ٔ منیری ).
جوخ . (اِ) چوخ . چوق . جوق . بسیار. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به جوقه و جوخه و جوق شود.