جندل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جندل . [ ج َ دَ / دِ ] (ع اِ) سنگ که برداشتن توانند. (منتهی الارب ). سنگ بزرگ . (غیاث اللغات از شرح نصاب و لطائف ). ♦ دومةالجندل ؛ موضعی است . (منتهی الارب ).
جندل . [ ج ُ ن َ دِ ] (ع ص ) جای سنگناک . (منتهی الارب ). زمین سنگلاخ . (مهذب الاسماء).
جندل . [ ج َ دَ ] (اِخ ) نام یکی از نزدیکان فریدون بوده و فریدون او را به خواستگاری دختر پادشاه یمن فرستاده بود. (برهان ). نام یکی از نزدیکان فرخ [ فریدون فرخ ] بود. (آنندراج ). فریدون او را بفرمود تا گرد جهان بگردد و از نژاد شهان سه دختر درخور فرزندان وی بگزیند، جندل پژوهش کنان بیمن رسید و دختران شاه یمن رابپسندید. رجوع به انجمن آرای ناصری شود : فریدون از آن نامداران خویش یکی را گرانمایه تر خواند پیش کجا نام او جندل راهبر بهر کار دلسوز بر شاه بر. فردوسی .