جمود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمود. [ ج َ ] (ع ص ) بی اشک . (منتهی الارب ). جامد. (اقرب الموارد). گویند: عین جمود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
جمود. [ ج ُ ] (ع مص ) جامد شدن . یخ بستن . (فرهنگ فارسی معین ). فسرده و بسته گردیدن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ بخل و امساک ورزیدن . ◄ واجب شدن . (از اقرب الموارد). رجوع به جمد شود. ◄ (اِمص ) افسردگی . بستگی . ◄ ناپذیرایی . خشکی (اخلاقاً). (فرهنگ فارسی معین ).