جمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) گرد کردن.<BR>۲- فراهم کردن، فراهم آوردن.<BR>۳- آسوده (صفتی است برای خاطر): خاطرجمع.<BR>۴- (اِ.) انجمن، مجمع.<BR>۵- گروه، جمعیت.<BR>۶- مجموع، همه.<BR>۷- یکی از چهار عمل اصلی و آن افزودن دو یا چند عدد است به یکدیگر.<BR>۸- کلمهای که بر دو به بالا دلالت دارد (دستور).<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) گرد کردن. ۲- فراهم کردن، فراهم آوردن. ۳- آسوده (صفتی است برای خاطر): خاطرجمع. ۴- (اِ.) انجمن، مجمع. ۵- گروه، جمعیت. ۶- مجموع، همه. ۷- یکی از چهار عمل اصلی و آن افزودن دو یا چند عدد است به یکدیگر. ۸- کلمهای که بر دو به بالا دلالت دارد (دستور).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمع. [ ج َ ] (ع اِ) رستاخیز. قیامت . (منتهی الارب ). ♦ یوم الجمع ؛ روز قیامت . (از اقرب الموارد). ♦ یوم ُ جمع ؛ روز عرفه . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ♦ ایام جمع ؛ ایام مِنی ̍. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).مزدلفه . (منتهی الارب ). ◄ دقل و آن بدترین نوع خرماست . (اقرب الموارد). نخل بسیاربار یا نوعی از خرمای بلایه یا درخت خرما وقتی که از خسته برآید و هنوز دریافت نشود که از کدام اقسام است . ◄ صمغ سرخ . (منتهی الارب ). ◄ جمعیت . (فرهنگ فارسی معین ). گروه مردم . ج، جموع . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ انجمن . ◄ مجمع. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ شیر هر ماده شتر و گوسپند که پستان او را بسته باشند. ضد فواق که شیر باهل غبر مصروره است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ همه . (اقرب الموارد). ◄ (اصطلاح ریاضی ) یکی از چهار عمل اصلی و آن افزودن دو یا چند عدد است بیکدیگر، مثلاً: ١٤=٣+٦+٥ . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کلمه ای که بر دو ببالا دلالت کند و علامات آن از اینقرار است : الف - نشانه های فارسی : ها (دستها، کتابها)، َان (اسبان، مردان ) ب - نشانه های مأخوذ از تازی : َات (استخراجات، محسوسات، حبسیات )، َون (ریاضیون، طبیعیون، حواریون )، َین (معلمین، مؤمنین، متفکرین ). (از فرهنگ فارسی معین ).
جمع. [ ج َ ] (ع مص ) گرد کردن . (فرهنگ فارسی معین ). گرد آوردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ضم ّ و تألیف کردن . (اقرب الموارد). فراهم کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ اسم واحد را جمع کردن . (منتهی الارب ). ◄ جوان گردیدن : جمعت الجاریة الثیاب ؛ جوان گردید، و این کنایه است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ زفاف کردن . (منتهی الارب ). ◄ جوش آمدن . (ذیل اقرب الموارد از زمخشری ): جمعت القِدْر؛ غلّت . (اقرب الموارد).
جمع. [ ج ِ ] (ع اِ) دوشیزه . ◄ همه . (منتهی الارب ). رجوع به جُمْع شود.
مترادف و متضاد واژهدان
تجمع، جماعت، جمعیت، حزب، دسته، فرقه، گروه، مجمع زمره اضافه، علاوه عده، مجموع، همه گردآوری
فرهنگ طیفی واژهدان
عمل جمع، اضافه، علاوه، انباشت پیوست، ضمیمه، مکمل، متمم اضافه، الحاق، انضمام، تکمیل، اتمام جمع کل، مجموع، عمل ریاضی نقل بهصفحه بعد بهاضافه ≠ جمعبندی، تشخیص
واژگان فارسی سره واژهدان
همباریش، گروه، گردآورده، فلنج، روی هم، رمن، رایشگری، چندگانه، الفنج، افزوده شده، افزوده