جمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ مَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- یخ.<BR>۲- برف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ مَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- یخ. ۲- برف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمد.[ ج َ ] (ع مص ) فسرده و بسته گردیدن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ بخل و امساک ورزیدن کسی باین معنی که خیر و احسان از او جاری نگشتن . (ازاقرب الموارد). بخیل گردیدن . (منتهی الارب ). ◄ واجب شدن . گویند: جمد علیه حق بفلان ؛ ای وجب . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جمود شود.
جمد. [ ج َ م َ ] (ع اِ) زمین بلند سخت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، اجماد و جِماد. (منتهی الارب ). ◄ برف . ◄ آب منجمد. یخ . ◄ ج ِ جامد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
جمد.[ ج ُ ] (ع اِ) زمین بلند سخت . (منتهی الارب ). ج، اجماد و جِماد. (منتهی الارب ). رجوع به ماده ٔ قبل شود.