جمانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمانی . [ ج َ ] (اِ) ساقی را گویند، و با جیم فارسی (چمانی ) هم آمده است . (برهان ).
جمانی . [ ج ُم ْ ما نی ی ] (ع ص نسبی ) آنکه موهای سرش انبوه و دراز باشد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و این منسوب است به جُمَّة برخلاف قیاس . (اقرب الموارد).
جمانی . [ ج ُم ْ ما نی ی ] (اِخ ) از دانشمندان و ادیبان است . ابن شهرآشوب در مناقب اشعار بسیاری در ابواب متفرقه از او نقل کرده و سید مرتضی (متوفی ٤٣٦ هَ . ق .) در کتاب مشفی قصیده ای ١٧بیتی از او آورده است که مطلع آن این است : بین الوصی و بین المصطفی نسب تحتال فیه المعالی و المحامید. جمانی شایدمنسوب به جمان الصوی از اراضی یمن و یا جمانة، ریگزاری در بادیةالعرب باشد. (مجالس المؤمنین ) (ریحانة الادب ج ١ ص ٢٧٩).