جماز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جماز. [ ج َم ْ ما ] (اِخ ) بنوجماز جماعتی هستند. از جمله کعب و سعد و حرث که از صحابیانند. (از لباب الانساب ).
جماز. [ ج َم ْ ما ] (ع ص ) تندرو. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بعیر جماز ؛ شتر بسیار تیز. (ازاقرب الموارد) (منتهی الارب ) : متواتر شده است نامه ٔ فتح گشته ره پر مرتب و جماز. فرخی . ♦ حمار جماز ؛ خر جهنده . (منتهی الارب ).
جماز. [ ج َم ْ ما ] (اِخ ) محمدبن عمروبن حمادبن عطاء بصری مکنی به ابوعبداﷲ شاعری است ادیب هرزه درای از موالی بنی تمیم . وی در عهد هارون و متوکل عباسی در بغداد بود. نوادری از او نزد متوکل نقل شد تا ملاقاتش را خواستار گردید. وی در حضور متوکل اشعاری خواند. رجوع به تاریخ بغداد ج ٣ ص ١٢٥ و ریحانة الادب ج ١ ص ٢٧٤ و لباب الانساب ج ١ ص ٢٣٥ و ادب الجاحظ و البیان و التبیین ج ٢ ص ٨٤ و ج ٣ ص ٨٦ شود.