جماد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جماد. [ ج َ ] (ع اِ) زمین . (از اقرب الموارد). ◄ زمین که باران بآن نرسیده باشد. (منتهی الارب ). ◄ سال بی باران . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ موجود بی جان و بی حرکت مانند سنگ و چوب مقابل نبات و حیوان .هر چیز بی جان . بی حرکت . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ یکی از موالید سه گانه . (یادداشت مؤلف ). ◄ جماد الکف ؛ بخیل . (اقرب الموارد). ◄ جماد له ؛ نفرینی است که بر بخیل گویند یعنی پیوسته جامدالحال باشد. (منتهی الارب ). ◄ ناقه ٔ سست رو. ◄ ناقه که شیر نداشته باشد. (منتهی الارب ). ◄ نوعی از جامه ها. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ کنایه از آنکه در خارج از جهان معانی و حقایق زندگی کند. کسی که عاری از حیات روحانی است . ◄ کنایه از معشوق ظاهری . آرزوهای مادی . (فرهنگ فارسی معین ). ج، جمادات .
جماد. [ ج َم ْ ما ] (ع ص ) یخ فروش . (منتهی الارب ). ◄ سیف جماد؛ شمشیر بران . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
جماد. [ ج ِ ] (ع اِ) نوعی از جامه ها. (از اقرب الموارد). رجوع به جَماد شود.