جماح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جماح . [ ج ِ ] (ع اِمص ) سرکشی اسب . (منتهی الارب ). توسنی کردن اسب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (مص ) برآمدن از خانه و رفتن پیش اهل خود بدون اجازت شوهر قبل طلاق . ◄ خودرأی گردیدن . ◄ شتافتن . و بهمین معنی است آیه ٔ شریفه : لولوا الیه و هم یجمحون، ای یسرعون . ◄ انداختن کعب : جمح الصبی الکعب بالکعب ؛ انداخت کعب را بر کعب تا این که ببرد آنرا از جای وی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ نرسیدن به مراد. جمح بفلان مراده ؛ لم ینله . (از اقرب الموارد). ◄ جمح المفازة بالقوم ؛ طوحت بهم من بعدها. (اقرب الموارد).
جماح . [ ج ُم ْ ما ] (ع ص، اِ) شکست یافتگان جنگ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ تیر بی پیکان که بفارسی تکه گویند. (منتهی الارب ). تیر بی پیکان و سر گرد که بدان تیراندازی آموزند. (از اقرب الموارد). ◄ چوبی که بر سر وی میوه ٔ خسته باشد و کودکان بدان بازی کنند. (منتهی الارب ). خرمایی است که بر سر چوبی نهند و کودکان بدان بازی کنند. (از اقرب الموارد). جمع آن جمامح است و در شعر جمامیح آمده است . (از اقرب الموارد).
جماح . [ ج ِ ] (اِخ ) موضعی است .اعشی در شعر خود از آن ی-اد کند. (معجم البلدان ).