جلاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ لّ) [ ع. ] (ص.) جلب کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جُ لّ) [ ع. ] [ معر. ] (اِمر.) گلاب.
(جَ لّ) [ ع. ] (ص.) جلب کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جلاب . [ ج ُ ](معرب، اِ) معرب گلاب است . جُلاّب . (اقرب الموارد).
جلاب .[ ج َل ْ ل ] (ع ص ) کشنده ٔ اسب و جز آن بفروختن . (منتهی الارب ). کسی که بندگان و جز آنان را برای بازرگانی از شهری به شهری کشاند. (از اقرب الموارد). نخاس .
جلاب . [ ج ُل ْ ل ] (معرب، اِ) معرب گلاب است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ انگبینی است که با گلاب آمیخته و آنرا بپزند تا حدی که قوام آید. شربت که از قند و گلاب سازند. ایرانیان آنرابمعنی مطلق شربت بکار برند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). گویا چیزی است که امروز ماآنرا شربت قند یا شربت (مطلق ) میگوئیم . (از یادداشت مؤلف ) : و یضع بها [ بالبصرة ] من المر عسل یسمی السبلان و هو طیب کانه الجلاب . (ابن بطوطة). زان دل که در او جاه بود ناید تسلیم زان نی که ازو نیزه کنی ناید جلاب . خاقانی . خضر جلابی بدست ازآب دست مصطفی کوست ظلمات عرب را آب حیوان آمده . خاقانی . بدست چاشنی گیری چو مهتاب فرستادش ز شربتهای جلاب . نظامی . ای مریدهوای نفس حریص تشنه بر زهر همچو جلابی . سعدی . من آن شیرین درخت آب دارم که هم حلوا و هم جلاب دارم . نظامی . نخست از من قناعت کن بجلاب که حلوا هم تو خواهی خورد مشتاب . نظامی . باول شربت از حلوا میندیش که حلوا پس بود جلاب در پیش . نظامی . رجوع به ژولپ در همین لغت نامه شود. ◄ گاه پزشکان این کلمه را بر منضج اطلاق کنند چنانکه در بحرالجواهر گفته است . صاحب برهان در شرح کلمه آکح گوید: آکح جلاب را گویند و آن دارویی باشد جوشانیده وصاف کرده شده . (برهان ) (غیاث اللغات ).