جلا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ) [ ع. ] (مص ل.) کوچ کردن، از وطن دور شدن، آوارگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ) [ ع. جلاء ] (مص م.) ۱- واضح و روشن کردن. ۲- صیقل دادن.
(جَ) [ ع. ] (مص ل.) کوچ کردن، از وطن دور شدن، آوارگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جلا. [ ج َ ] (از ع، اِ) سرمه که جلا میدهد بصر را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). جِلاء. (اقرب الموارد) : گر خاک پای دوست خداوند شوق را در دیدگان کشند جلای بصر بود. سعدی . ♦ روغن جلا ؛ از تربانتین و پاره چیزهای دیگر کنند.
جلأ. [ ج َل ْءْ ] (ع مص ) کشتی گرفتن و انداختن مرد را بر زمین . (از اقرب الموارد). ◄ انداختن جامه را. (ازاقرب الموارد) : جَلَاءَ بثوبه ؛ انداخت جامه را. (منتهی الارب ). رجوع به جلاء و جلاءة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
برق، تلالو، درخشش، درخشندگی، صیقل پرداخت آبوتاب، رونق آوارگی
واژگان فارسی سره واژهدان
زنگارزدایی، درخشندگی، تابش، پرداخت