جف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جف . [ ج َ / ج ُف ف ] (ع اِ) جماعت مردم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). گروهی مردم . (مهذب الاسماء). ◄ عدد بسیار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ج، جفوف .
جف . [ ج َف ف ] (ع مص ) فراهم آوردن و بردن مال خود را. (تاج العروس ). ◄ خشک کردن : «حین یجف علیه الهواء»، «ثوبه یجف علیه »(دزی ). ◄ خشک شدن : «ینبت کثیراً ببرکة الفیل اذا جف عنها الماء». (دزی ). ◄ درازبودن جامه ٔ کسی برای او: «ثوبه یجف علیه ». (دزی ). ♦ جف القلم ؛ (از جف القلم بما هو کائن الی یوم الدین ) یعنی قلم بر آنچه مقدر است و در لوح محفوظ آمده خشک گردید و آنچه بر قلم تقدیر رفته تغییر نپذیرد. مجازاً به معنی گذشت و تغییر نپذیرد بکار میرود : همچنین تأویل قد جف القلم بهر تحریض است بر شغل اهم . مولوی . راز پنهان با چنین طبل و علم آب جوشان گشته از جف القلم . مولوی . معنی جف القلم کی این بود که جفاها با وفا یکسان شود بل جفا را هم جفاجف القلم و آن وفا را هم وفا جف القلم . مولوی . رجوع به مثنوی مولوی، دفتر پنجم زیر عنوان «معنی جف القلم ...» و امثال و حکم ج ٢ ص ٥٨٤ شود.
جف . [ ج ُف ف ] (ع اِ) غلاف شکوفه ٔ خرما. (منتهی الارب ). پوست کارد . (مهذب اسماء). ◄ پوست غنچه ٔ شکوفه ٔ ناشکفته . ◄ ظرفی از چرم که سربند ندارد. ◄ مشک کهنه که نیم آنرا ببرند و مانند دلو سازند. ◄ تغار تراشیده از بیخ درخت خرما. ◄ پیر کهنسال . ◄ هر چیز میان تهی و کاواک . (منتهی الارب ). ♦ جف الشی ٔ ؛ شخص آن . (ذیل اقرب الموارد). ♦ جف مال ؛ مصلح آن . (منتهی الارب ). مصلح چارپایان .