جفت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جفت کردن . [ ج ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تزویج . (زوزنی ). ازدواج . نری را به ماده یی رسانیدن . به زناشویی درآوردن زنی و مردی را : پس بدو بخشیدآن مه روی را جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را. مولوی . ◄ جماع کردن . (غیاث ). ◄ متصل کردن چیزی را به چیزی . (نظام ). تنگ کنار هم نهادن دو چیز را. به هم آوردن . ◄ قرین کردن . دمساز کردن . همراه و توأم ساختن : نگه کن که چون کرد بی هیچ حاجت به جان سبک، جفت، جسم گران را. ناصرخسرو. با من از بهر تو خرگوشی دگر جفت و همره کرده بودند آن نفر. مولوی . ◄ برابر کردن . مقابل کردن : بر امید آن که مرغ آید بگفت چشم او را باصور میکرد جفت . مولوی . ◄ دو کردن . دوگان ساختن یکانی را. فردی را زوج کردن . نظیر و عدیل چیزی را در کنار او نهادن تا جفت شود. ♦ جفت کردن نظر ؛ به غور تمام نظر کردن : مجنون به طاق قبله نظر جفت چون کند ابروی شوخ چشم قبایل برابر است . ظهوری (از آنندراج ). ♦ کفشهای کسی را جفت کردن ؛ هر دو کفش کسی را پیش پای او نهادن به علامت احترام . ۩ مجازاً بیرون کردن کسی را از جایی .
فرهنگ طیفی واژهدان
جور کردن، وصلت دادن، عقد کردن بههم پیوستن، مطابقت دادن، خوراندن دوتا بودن، جفت بودن، زوج بودن دوتا کردن، دوبرابر کردن