جفت جوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جفت جوی . [ ج ُ ] (نف مرکب )جفت جو. جوینده ٔ جفت . نر جوینده ٔ ماده . ماده ٔ جوینده ٔ نر. حیوانی که نر جوید. حیوانی که ماده جوید. گشن . گشن خواه . مردی که در پی جستن زن باشد. زنی که در صدد جستن شوی باشد. مست . به گشنی آمده . جفت خواه . جفت طلب . جستجوکننده ٔ شوهر. جوینده ٔ شریک زندگی . مشتاق جفت : چه کهتر چه مهتر چو شد جفت جوی سوی دین و آیین نهاده است روی به زن پادشا را نکاهد هنر که بوده ست از این کمتر و بیشتر. فردوسی . چنان بود قیصر بدان گه به رای که چون دختر او رسیدی به جای چو گشتی بلنداختر و جفت جوی بدیدی که آمدش هنگام شوی . فردوسی . به کاخ پدر دختر ماهروی بگشتی برآن انجمن جفت جوی . فردوسی . بهاران و گوران شده جفت جوی ز گیتی بروی اندر آورده روی . فردوسی . چون دید دوش گل را اندر کنار جوی آمد به بانگ فاخته و گشت جفت جوی . منوچهری . وآن یار جفت جوی به گرد تو پوی پوی با جعد همچو قیر و دمیده در او عبیر. ناصرخسرو. رجوع به گشن خواه شود.