جفا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ) [ ع. جفاء ] (مص م.)<BR>۱- آزردن، بی مهری کردن.<BR>۲- بی وفایی کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ) [ ع. جفاء ] (مص م.) ۱- آزردن، بی مهری کردن. ۲- بی وفایی کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جفا. [ ج َ ] (از ع، مص ) جفاء : پدر مهر ببرید و بفکند خوار جفا کرد بر کودک شیرخوار. فردوسی . که هر کس که تخم جفا را بکشت نه خوش روز بیند نه خرم بهشت . فردوسی . که کرد آنچه کردی تو ای بی وفا ببینی کنون زخم تیغ جفا. فردوسی . جفا برگزیدی بجای وفا وفا را جزا کی شنیدی جفا. فردوسی . و براستای وی هیچ جفا نفرمودی . (تاریخ بیهقی ). او را [ محمودرا ] بر آن داشت که ما [ مسعود ] را جفا فرماید. (تاریخ بیهقی ). چون برگ خوار گشتی اگر گاو نیستی ؟ انصاف ده مگوی جفا و مخور مرا. ناصرخسرو. از بهر جفا سوی تو آمد بدر خویش مگذار و زدر دور بران گر بتوانیش . ناصرخسرو. گر به من از دهر جفائی رسید نیز رسیده است بدو خود جفاش . ناصرخسرو. هر که جفا جوید بر خویشتن چشم که دارد مگر ابله وفاش . ناصرخسرو. دوستان چون جفا کنند همی من چه امید دارم از دشمن . مسعودسعد. مالداران توانگرکیسه ٔ درویش دل در جفا درویش را از غم توانگر کرده اند. سنائی . هر چه گفتم غذای ملک است التفات ننمود و جفاها راند. (کلیله و دمنه ). هر که بر درگاه پادشاهان جریمه ٔ جفا دیده باشد ... پادشاه را تعجیل نشاید فرمود در فرستادن او بجانب خصم . (کلیله و دمنه ). مکن خراب سینه ام که من نه مرد کینه ام ز مهر تو بری نه ام، بجان کشم جفای تو. خاقانی . قرار جهان بر جفا داده اند مرا بی قراری از آن میدهد. خاقانی . اگر بجان کنیم حکم برنتابم سر مکن جفا که جفای تو برنمی تابم . خاقانی . گفتی ز جفا چه کردم آخر چندان که مرادتست کردی . خاقانی . شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن چون کند خاصه که در عالم وفاداری نماند. خاقانی . با آن که خوش آید از تو ای یار جفا لیکن نبود جفات هرگز چو وفا. ظهیر. بر هیچ خلق جور و جفا ناکرده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). گر بسوزی بند بندم از جفا من وفای تو بجان دارم بجان . عطار. هر کس از آن پرده نوائی نمود بر سر آن جیفه جفائی نمود. نظامی . هر ستمی کو بجفا درگرفت دل به تبرک بوفا برگرفت . نظامی . ظن نیکو بر بر اخوان صفا گرچه آید ظاهر از ایشان جفا. مولوی . ز تو گرتفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم همه ازتو خوش بود ای صنم، چه وفاکنی چه جفا کنی . هاتف اصفهانی . ♦ پرجفا ؛ کسی که بسیار جفا کند و ستم ورزد. ♦ سرای جفا ؛ کنایه از دنیاست : چنین است رسم سرای جفا نباید کز او چشم داری وفا. فردوسی . ♦ سخت جفا ؛ بسیار جفاکننده . پرآزار : ای سخت جفای سست پیمان رفتی و چنین برفت تقدیر. سعدی . دلبر سست مهر سخت جفا صاحب دوست روی دشمن خوی . سعدی . ◄ (اِ) (اصطلاح تصوف ) پوشانیدن دل سالک بود در معارف و مشاهدات که اورا بدان تربیت میکردند. (فرهنگ مصطلحات عرفا).
واژگان فارسی سره واژهدان
ستم، بیداد، آزار