جعبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جعبه . [ ج َ ب َ / ب ِ ] (از ع، اِ) تیردان . ترکش . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). کنانه . شغا. کیش . وفضه : گر نیست به جعبه ش در چون تیر جوابی کس دست نگیرند ز تیر و ز نبالش . ناصرخسرو. از جوشن خصم جعبه گردد تیر تو چو خارهای ماهی . سیدحسن غزنوی . بفکنده سپر که می نیابد در جعبه ٔ فکر تیر دیگر. اثیر الدین اخسیکتی . تیر اگر بر نشانه ای راندی جعبه را بر نشانه بنشاندی . نظامی . همه ساز لشکر به ترتیب جنگ برآراست از جعبه ٔ نیم لنگ . نظامی . مگر تیرش از جعبه ٔ آرش است که از نوک او خاره با خارش است . نظامی . تیر جعبه ٔ حجت، جمله بینداخت . (گلستان ). گفتن که نه از وداد باشد پیمودن باد باد باشد تیری که نه بر هدف گراید آن به که ز جعبه برنیاید. امیرخسرو دهلوی . ◄ سبد کوچکی که گل یا میوه در آن گذارند. ◄ سرپوش . (آنندراج ) : باشد از غنچه ٔ گل جعبه و از گل طبقش که صبا توشه به فردوس برد بوی ترا. تأثیر. ◄ صندوقچه و تبنگوو هر چیزی که مانند صندوق کوچک باشد و در آن کاغذ ودفتر و اشیاء نفیس را نهند و در آن را ببندند. (ناظم الاطباء). مجری . محوره . صندوقچه . قوطی . حقه . درج . محفظه ای برای نگاه داشتن چیزها: جعبه ٔ بزک . جعبه ٔ جواهر. جعبه ٔ گز. ◄ نام سازی است : جعبه ٔ کودک خوش دلکش راه اشکر همی سراید خوش . مسعودسعد. چون فروراند زخمه بر جعبه هر که بشنید گرددش سغبه . مسعودسعد. ◄ لوله . ◄ لوله ٔ توپ . ◄ کانال . (دزی ). ◄ بزرگترین ظرفهائی که در آن آشامیدنی ریزند. (اقرب الموارد). ♦ جعبه ٔ آواز ؛ در تداول عامه گرامافون را میگویند. جعبه ٔ صوت . ♦ جعبه ٔ ابزار ؛ صندوقچه ای که رانندگان اتومبیل ابزارهای اتومبیل چون آچارو پیچ و جز آن را در آن می گذارند. هر جعبه ای که ابزار و آلت در آن نهند. ♦ جعبه ٔ ابزار میکرسکپ ؛ شامل سوزن، اسکالپل، قیچی، پنس و گاهی دارای تیغ دسته دار میباشد. (گیاه شناسی ثابتی ص ١٢). ♦ جعبه ٔ بزک ؛ جعبه ٔ لوازم آرایش .جعبه ای که اسباب و لوازم آرایش را در آن گذارند. ♦ جعبه ٔجواهر ؛ جعبه ای که جواهر و زینت آلات را در آن گذارند. ♦ جعبه ٔ سنگ ؛ جعبه ٔ وزنه . رجوع بهمین ماده شود. ♦ جعبه ٔ صوت ؛ جعبه ٔ آواز. رجوع بهمین ماده شود. ♦ جعبه ٔ وزنه ؛ جعبه ای که وزنه ها یا سنگهای ترازو را در آن میگذارند. جعبه ٔ سنگ . رجوع به کارآموزی داروسازی ص ٩ شود.