جزم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جزم . [ ج َ ] (ع مص ) راست کردن سوگندرا. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). امضاء و تنفیذ کردن سوگند. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). یقال : حلف یمیناً جزماً. (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ بریدن و یک سو کردن کار را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). بریدن . (آنندراج ). بریدن کار بطوری که برگشت در آن نباشد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). یقال : امرته امراً جزماً. و هذا حکم جزم . (از اقرب الموارد). ◄ ساکن گردانیدن حرف را. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ساکن کردن حرف را. (آنندراج ). اِعراب حرف را ساکن کردن . (از متن اللغة). بی اعرابی که کلمه نه رفع و نه نصب و نه جر دارد. (یادداشت مؤلف ). در اصطلاح نحویان، حذف کردن علامت اعراب از آخر کلمات معرب باشد. و این قسم از اعراب مختص به افعال است و در آخر اسماء درنیاید همچنان که جر در آخر افعال نیاید چنانکه ابن مالک در الفیه گوید: و الاسم قد خصص بالجَرّ کما قد خصص الفعل باَن ینجزما. پس جزم تنها در آخر افعال معرب درآید، به این ترتیب که در افعال صحیح حرکت آخر آن و در افعال معتل حرف آخر آن و درافعال خمسه نون عوض رفع حذف گردد و علامت جزم در آنجا که حرکت حذف شود چنین است : « ْ » و این با سکون فرق دارد، زیرا در اصطلاح، ضمه و فتحه و کسره و سکون درکلمات مبنی و رفع و نصب و جر و جزم در کلمات معرب بکار رود. (از المنجد) (از الفیه ٔ ابن مالک ) : دائره ٔ افلاک را بالای صحن بادیه کم ز جزم نحویان بر حرف قرآن دیده اند. خاقانی . از خط کاتب قدر بر سر حرف حکم تو چرخ چو جزم نحویان حلقه شد از مدوری . خاقانی . ◄ خاموش شدن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از متن اللغة). و بدین معنی با حرف «علی » متعدی شود و گویند: جزم علی الامر؛ ای سکت . (از متن اللغة) (از منتهی الارب ). ◄ اقدام کردن بر کاری . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). عزم کردن کسی بر کاری . (آنندراج ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). بدین معنی نیز با علی متعدی شود، چنانکه گویند: جزم علی الامر؛ عزم . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ بددلی کردن و عاجز گردیدن از چیزی . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). بددل گردیدن و ناتوان ماندن از کاری . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). عاجز و بیدل شدن . (آنندراج ). بدین معنی با «عن » متعدی شود، چنانکه گویند: جَزَم َ عنه ؛ ای جبن و عجز. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ هموار خواندن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). هموار خواندن و حروف رابجای خود آوردن . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ پر کردن مشک . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) : فلما جزمت به قربتی تیمّمت ُ اطرفةً او خلیفا. ؟ (از اقرب الموارد). ◄ انداختن بعضی سرگین نه همه را یا عام است . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). انداختن بعضی سرگین و باقی گذاشتن بعضی دیگر را. و بدین معنی با حرف «ب » متعدی شود، چنانکه گویند: جزم بسلحه ؛ ای اخرج بعضه و ابقی بعضه . (از متن اللغة). ◄ پر خوردن یا در هر شبانه روز یک بار خوردن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). در هر شبانه روز یک بار خوردن . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). یک بار پر خوردن . (از متن اللغة). ◄ واجب گردانیدن امری را بر شخصی . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). بدین معنی با حرف «علی » متعدی شود، چنانکه گویند: جزم علی فلان کذا؛ ای اوجبه . (از اقرب الموارد). ◄ سیراب گشتن شتران . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). یقال : بعیر جازم و ابل جوازم . (از متن اللغة). ◄ برابر و هموار نوشتن حروف خط. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). برابر کردن حروف در نوشتن . (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ اندازه کردن خرما را بر درخت . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ بریدن خرما. (آنندراج ) (از تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (دهار). ♦ التکبیر جزم و السلام ؛ (یعنی تکبیرةالاحرام و سلام بجزم است ) مقصود از جزم در این روایت چنانکه در اساس آمده، افراط نکردن در همزه و مد است ولی مؤلف لسان گوید: مقصود آن است که آن دو کلمه نه مد می پذیرند و نه اعراب و وقتی که بر «اﷲاکبر» وقف شود، باید آخر آنرا جزم داد و ضمه ٔ حرف آخر را حذف کرد. (از ذیل اقرب الموارد).
جزم . [ ج َ ] (از ع، ص ) استوار و محکم و قطع و یقین . (ناظم الاطباء). یقین .(غیاث اللغات ). دل نهادن بر. نیت درست کردن بر. (یادداشت مؤلف ) : هرچه وی گوید همچنان است که از لفظ ما رود که آنچه گفتنی است در چند مجلس با ماگفته است و جوابها جزم شنیده . (تاریخ بیهقی ص ٢٠٩).ایشان زهره نداشتندی که جواب جزم دادندی . (تاریخ بیهقی ص ٢١٥). سخت مشبع نبشته بود و نصیحتهای جزم کرد.(تاریخ بیهقی ص ٤٥٥). همچنین با عزم و حزم جزم زی همچنین با دست و طبع راد باش . مسعودسعد. که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند. (گلستان ). فلان عزم کرده و نیت جزم آورده . (گلستان ). چون نباشد ز شرع حکمی جزم ظلم باشد بکشتن کس عزم . اوحدی . کسی را عزم ره چون جزم شد پیش چو محبوسان بود در خانه ٔ خویش . وحشی . ♦ بر خود جزم کردن ؛ بر خود هموار کردن . (ناظم الاطباء). ♦ جزم شدن ؛ محکم گشتن . (از ناظم الاطباء). ♦ جزم کردن ؛ قطع کردن . یقین کردن . (ناظم الاطباء). ♦ جزم و تصدیق کردن ؛ بر خودثبات و استواری را پایدار کردن . (ناظم الاطباء). ♦ عزم جزم ؛ عزم محکم و استوار. (ناظم الاطباء). ♦ عزم جزم کردن ؛ دل بر کاری نهادن . (یادداشت مؤلف ).
جزم . [ ج َ ] (ع ص، اِ) امری که پیش از وقت خود آید. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). از کارها پیش از هنگام آمدن .(شرح قاموس ). ◄ سرراست . (مقدمه ٔ لغت میرسیدشریف ص ٥). ◄ قلم راست بریده، ضد محرف .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ خط عربی، بدانجهت که از خطحِمْیَر بریده گردیده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).خط عربی پیش از آنکه [ به خط ] کوفی شهرت یابد. (ازمتن اللغة). این خطی که از حروف معجم تشکیل شده بدانجهت که از خط حِمْیَر که به خط مسند معروف بود جدا شده است . (از اقرب الموارد). ◄ چیزی از خرقه و مانند آن که بدان فرج ناقه را پر سازند تا بر غیر بچه ٔ خود مهربان و مایل باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چیزی که فرج ناقه را با آن پر سازند تا آنرا بچه ٔ خود پندارد و بر آن مهربان باشد که آنرا دُرجه گویند. (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد).