جزح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جزح . [ ج َ زِ ] (ع ص ) غلام جزح ؛ آنکه نظر نماید و زیرکی نماید. (منتهی الارب ). کودکی که نظر کند و زیرکی نماید. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جوان زیرک و صاحب نظر. (آنندراج ). جَزَح . (متن اللغة) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
جزح . [ ج َ زَ ] (ع ص ) آنکه نظر نماید و زیرکی نماید. (منتهی الارب ). کودکی که نظر کند و زیرکی نماید. (ناظم الاطباء).آنکه چون نظر کند زیرکی نماید. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جَزِح . (منتهی الارب ) (متن اللغة) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به این کلمه شود.
جزح . [ ج َ ] (ع مص ) از پی کار خود رفتن . (از ناظم الاطباء). به کار خود رفتن . (از منتهی الارب ). گذشتن به حاجت و کار خود. (آنندراج ). پی کار خود رفتن و به انتظار نماندن . (از متن اللغة). ◄ بخشیدن بی آنکه در آن از کسی مشورت کرده باشد. (از منتهی الارب ). بخشش کردن بدون مشورت از کسی . (ناظم الاطباء). عطا کردن بی مشورت کس . (آنندراج ) (از متن اللغة). ◄ عطای بزرگ دادن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (آنندراج ). ◄ جدا کردن پاره ای از مال خود برای کسی . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جدا کردن و دادن پاره ای از مال خویش به کسی . (منتهی الارب ). بخشیدن پاره ای از مال خویش به کسی . (از ناظم الاطباء). بریدن پاره ای از مال خود.(آنندراج ). قال الشاعر: «[ و ] انی له من تالدالمال جازح ». (از اقرب الموارد). ◄ درآمدن آهودر جای باش خود. (آنندراج ). در جای باش خود درآمدن آهو. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة)(از اقرب الموارد). ◄ زدن درخت را تا برگ او بریزد. (آنندراج ). زدن درخت را تا برگش بریزد. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص، اِ) دهش . (ناظم الاطباء). عطا. (آنندراج ). عطیه . (متن اللغة) (اقرب الموارد). یقال : اعطاه جزحاً جزیلاً. (اقرب الموارد).