جرح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جرح . [ ج ُ ] (ع اِمص ) خستگی . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (دهار) (آنندراج ). ریش و زخم . (غیاث اللغات ). اسم مصدر از جَرح . (متن اللغة). ج، اَجراح، جُروح .(از منتهی الارب ) : و کتبناعلیهم فیها ان ّ النفس بالنفس و العین بالعین و الانف بالانف و الاذن بالاذن و السن بالسن و الجروح قصاص الخ . (قرآن ٤٩/٥).
جرح . [ ج َ ] (ع مص ) خسته کردن . (ترجمان القرآن عادل بن علی ) (بحر الجواهر) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (دهار). خستن . (بحر الجواهر). زخمی کردن بدن . بدن رابا اسلحه دریدن . (از متن اللغة). ◄ کسب کردن . (ترجمان القرآن عادل بن علی ) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ). کسب و اکتساب کردن . (از متن اللغة). کسب کردن و ورزیدن . ◄ عیب کردن . ◄ دشنام دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سب و شتم کردن با زبان . (از متن اللغة). طعن کردن در کسی . (ترجمان القرآن عادل بن علی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ جداکردن پاره ای از مال برای کسی : جرح له من ماله ؛ قطع له قطعة منه . یا اینکه «جزح » با زای معجمه به این معنی است . (از متن اللغة). ◄ باطل کردن عدالت شاهد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة) مقابل تعدیل . مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: مشتق از جرحه بلسانه جرحاً بفتح جیم یعنی عیب و نقص او را گفت . و جرحت الشاهد نیز از این ماده است . و این جمله در مورد گواه وقتی استعمال شود که درباره ٔ گواه چیزی گویی که موجب ردّ گواه باشد. چنانچه در مصباح گفته و در اصطلاح فقهاء آشکار کردن فسق و نابکاری شاهد باشد. پس اگر در این آشکارشدن فسق گواه برای خداوند یا بنده اش متضمن ثبوت حقی نبود آن را جرح مجرد نامند و هر گاه اثبات حقی برای خداوند یا بنده صورت گیرد آن را جرح غیرمجرد خوانند. و این معنی بالتمام ازکتاب بحرالرائق شرح کنز الدقائق در کتاب شهادت در شرح این عبارت : «و لایسمع القاضی الشهادة علی جرح » نقل گردیده است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : گر بطراری کنند این دو گواه جرح شد در محکمه ٔ عدل اله . مثنوی . ♦ جرح شاهد ؛ گواهی به عدم عدالت او. مقابل تعدیل شاهد. ♦ جرح شهود ؛ باطل کردن شهادت آنان بوسیله ٔ طعن در عدالت ایشان . مقابل تعدیل شهود. ♦ جرح و تعدیل ؛ مخدوش کردن عدالت و عادل شمردن شاهد. مجازاً به معنی خوب و بد چیزی را سنجیدن و متناسب و جورکردن چیزهاست . رجوع بجرح و تعدیل شود.
جرح . [ ج َ رَ ] (ع مص ) خسته گردیدن . (آنندراج ). ◄ نامقبول گردیدن گواهی کسی . (آنندراج ).