جرحی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جرحی . [ ج َ حا ] (ع ص، اِ) ج ِ جریح، به معنی زخمی و مجروح و خسته و مذکر و مؤنث در آن یکسان است . (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). یقال : رجل جریح و امراءةجریح . و جمع مؤنث سالم ندارد؛ زیرا به آخر مفرد مؤنث ها داخل نمیشود. (از اقرب الموارد) (آنندراج ).
جرحی . [ ج َ حی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به جرحه که یکی از قرای عسقلان شام است . (از معجم البلدان ).
جرحی . [ ج َ ] (اِخ )عباس بن محمدبن حسن بن قتیبة عسقلانی مکنی به ابوالفضل . از روات بود. وی از پدر خود و از عبیدبن آدم بن ابی ایاس عسقلانی روایت میکرد و ابوبکرمحمدبن ابراهیم مقری اصفهانی از او روایت داشتند. (از معجم البلدان ).