جدید
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ) [ ع. ] (ص.) تازه، نو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ) [ ع. ] (ص.) تازه، نو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدید. [ ] (اِخ ) قریه ای است یک فرسنگی میانه ٔ شمال و مشرق جهرم . (فارسنامه ).
جدید. [ ج َ ] (اِخ ) ابن خطاب کلبی . حاضر بود فتح مصر را. (از منتهی الارب ).
جدید. [ ج َ ] (ع ص، اِ) نو. (دهار) (منتهی الارب ). هر چیز که نو باشد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ضد قدیم . (اقرب الموارد). نو و تازه و هر چیز تازه . (ناظم الاطباء). نقیض قدیم : الم تر ان اﷲ خلق السموات و الارض بالحق اِن یشاء یذهبکم و یأت ِ بخلق جدید. (قرآن ١٤ / ١٩). و ان تعجب فعجب قولهم ءَ اِذا کنّا تراباً ءَ اِنّ̍ا لفی خلق جدید. (قرآن، ١٣ / ٥). و قالو ءَ اِذا ضللنا فی الارض ءَ اِنّا لفی خلق جدید. (قرآن ٣٢ / ٩). قبیله ٔ علم که ارباب حوائج و اصحاب مناهج از هر فج عمیق و از هر دیار جدید وعتیق ... غایر و غائب . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٣). در نظرها چرخ بس کهنه و قدید پیش چشمش هر دمی خلقی جدید. (مثنوی ). ♦ امثال : لکل جدید لذة ؛ هر نوی را لذتی است . ◄ جامه ٔ نو . (مهذب الاسماء، نسخه ٔ خطی ) . ◄ آنکه بتازگی در مذهب اسلام وارد شده . (ناظم الاطباء). نومسلمان . تازه مسلمان . جدیدالاسلام . (یادداشت مؤلف ). ◄ مرد بخت مند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دولتی . (مهذب الاسماء). ◄ مرگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ نوعی مسکوک قدیمی که مساوی نه «باره » بوده است . (از اقرب الموارد). و رجوع به النقود ص ١٦٦ شود. ◄ جامه ای که بعد از بافتن جولاه ببرد. (آنندراج ). ◄ در شعر زیر به معنی مقطوع است : ابی حبی سلیمی ان یبیدا و امسی حبلها خلقا جدیدا. (از اقرب الموارد). ◄ مرد عظیم و بزرگ . ◄ الاغ فربه . (از ذیل اقرب الموارد). ◄ روی زمین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (ذیل اقرب الموارد). یقال : ما علی جدید الارض اخبث من فلان .(از ذیل اقرب الموارد). ج، جُدُد. (منتهی الارب ). ◄ (در اصطلاح عروض ) نام بحری از نوزده بحور شعر چرا که این بحر نو پیدا کرده شده است . و مستعمل این بحر مخبون است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نزد اهل عروض اسم بحری است و اصل آن بحر، فاعلاتن فاعلاتن مستفعلن است دو بار. و مخبون مستعمل میگردد و مخبون وی فعلاتن فعلاتن مفاعلن است دو بار. و این بحر از مخترعات فارسیان است و لهذا بجدید موسوم گشته، کذا فی عروض سیفی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ بحر جدید ؛ یکی از بحور شعر. مؤلف مرآة الخیال آرد: بحر جدید مخبون مسدس، فعلاتن فعلاتن مفاعلن دو بار. مثال : چو قدت گرچه صنوبر کشد سری نبود چون قد سَرْوَت صنوبری . اصل این بحر فاعلاتن فاعلاتن مستفعلن است، چون فاعلاتن را خَبن کنند، فعلاتن شود، و چون مستفعلن را خَبن کنند، مفاعلن شود... (از مرآة الخیال ص ١٠٥).
واژگان فارسی سره واژهدان
نوین، نوباوه، نو، تازه