جبیره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ رَ یا رِ) [ ع. جبیرة ] (اِ.) تختههای باریک و نوارهایی که شکسته بند بدانها محلی از بدن را که استخوانش شکسته میبندد، تخته بند. ج. جبائر (جبابر).<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ رَ یا رِ) [ ع. جبیره ] (اِ.) تختههای باریک و نوارهایی که شکسته بند بدانها محلی از بدن را که استخوانش شکسته میبندد، تخته بند. ج. جبائر (جبابر).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جبیره .[ ج َ رَ ] (ع اِ) دست ورنجن . (مهذب الاسماء). یاروق . (از تاج العروس ). یاره . (آنندراج ). دست بند. (ناظم الاطباء). جَبارَه . (از تاج العروس ). ج، جَبائِر. (تاج العروس ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). ◄ چوبهایی که بدان استخوان شکسته را بندند. (از تاج العروس ) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چوبها که بر شکستگی بندند. (مهذب الاسماء). در عربی چوبهایی باشد که بر استخوان دست و پای شکسته بندند. (برهان ). استخوان بست .چوب شکسته بند. تله ٔ استخوان بند. آنچه بدو شکسته بندند. (یادداشت مؤلف ). چوبک بند. بانداژ . باندبندی . ج، جَبائِر. (اقرب الموارد)(منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). قطعه ٔ چوب یا مقوا و امثال آن که در شکسته بندی به منظور حفظ استخوان شکسته بکار میرود . ♦ جبیره کردن ؛ در اصطلاح فقهی، هرگاه جائی از مواضع وضو یا غسل جراحت دیده یا زخمی شده باشد و رسیدن آب به آن موضع زیان آور باشد، باید آن موضع را زخم بندی کرد و از روی باند زخم بند وضو گرفت، این عمل را جبیره کردن گویند.
جبیره . [ ج َ رَ / رِ] (اِ) چَبیره . مستعد شدن و جمع کردن مردم باشد بجهت شغلی و کاری و مهمی . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ) (برهان ). ◄ گروه آماده بکار. خیل . سپاه . ♦ جبیره شدن ؛ گرد گشتن . جمع آمدن . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) : بفرمودشان تا جبیره شدند هزبر ژیان را پذیره شدند . فردوسی . چو آگاهی آمد ز دانا بشاه که با کام و با شادی آمد براه ز شهر و ز لشکر جبیره شدند بزرگان بی مر پذیره شدند. فردوسی . پذیره شدن را جبیره شدند سپاه و سپهبد پذیره شدند. فردوسی . بهامون سراسر جبیره شدند به پیکار جستن پذیره شدند. (گرشاسب نامه ).