جبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) کسی را به انجام کارهایی واداشتن.<BR>۲- اصلاح کردن با زور و قهر.<BR>۳- (اِ.) اکراه، ناچاری.<BR>۴- نام یکی از مباحث ریاضی.<BR>۵- شکسته بندی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) کسی را به انجام کارهایی واداشتن. ۲- اصلاح کردن با زور و قهر. ۳- (اِ.) اکراه، ناچاری. ۴- نام یکی از مباحث ریاضی. ۵- شکسته بندی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جبر. [ج َ ] (اِخ ) ابن ابی ایاس . همان جبیربن ایاس است . رجوع به جبیربن ایاس شود. (الاصابة فی تمییز الصحابة).
جبر. [ ] (اِخ ) ضومط... اهل قریه ٔ برج صافیه (شمال طرابلس شام ) است . وی استاد عربی در مدرسه ٔ امریکایی بیروت بود. او راست : ١ - الخواطرالحسان فی المعانی والبیان، که در ١٨٩٦ م . در مطبعه ٔالهلال به چاپ رسیده است . ٢-الخواطر الاعراب فی النحو والاعراب که در ١٨٨٦ م . در مطبعةالادبیه ٔ بیروت بچاپ رسیده است . ٣ - الخواطر فی اللغة. بحثی است فلسفی در لغت که در ١٨٨٦ م . در مطبعةالادبیه ٔ بیروت بچاپ رسیده است . ٤ - فلک التقلید فی علم الصرف علی اسلوب جدید. که آنرا بهمراهی بولس افندی خولی تألیف کرده است . ٥ - فلسفةالبلاغة، که در ١٨٩٨ م . بطبع رسیده است . ٦ - اللغةالعربیه . این رساله که بحثی تاریخی و فلسفی است در ١٩١١ م . در مطبعةالادبیه ٔ بیروت به چاپ رسیده است .(معجم المطبوعات ).
جبر. [ ] (اِخ ) ابن علی بن عیسی بن الفرج بن صالح مکنی به ابوالبرکات و ملقب به الربعی الزهری . وی یکی از ادیبان فصیح و بلیغ بود. محمدبن عبدالملک همدانی گوید: او در بغداد از وزیران نیابت میکرد و در نویسندگی دست توانائی داشت . او در جوانی دیوانه شد و خود را به بند چاه آویزان میساخت و ادعای پیمبری میکرد سپس او را معالجه کردند تا بهبودی یافت . بصروی و جز او در مدح وی شعر سروده اند. وی بسال ٤٤٩ هَ .ق . درگذشت . ابوالسحن علی بن عیسی پدر جبر نحوی مشهوری است که با ابی علی فارسی مصاحب بوده است .(از معجم الادباء یاقوت رومی چ مارگلیوث ج ٢ ص ٤٠٠).
مترادف و متضاد واژهدان
ضرورت اجبار، زور، ستم، ظلم، عنف، فشار، قهر ریاضی (متضاد: اختیار، تفویض)
فرهنگ طیفی واژهدان
الزام، التزام، اقتضا، ناچاری، ضرورت، بایستی، باید، اجبار، فقدان انتخاب، ناگزیری تقدیر، وجوب، ازپیش تعیینشدگی، اتفاقات، اوضاع قانون طبیعت، نیروهای طبیعی، حوادث قهری و غیرمترقبه، فورس ماژور، مایه هلاک، اجبار منطق، نتیجه لازم، اثبات تکلیف، وظیفه ضرورت، نیاز، فقر غریزه، شم آش کشک خاله
واژگان فارسی سره واژهدان
ناگزیر کردن، فشار، زور