جایگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جایگیر. (نف مرکب ) کسی و یا چیزی که جائی را متصرف باشد و ثابت در مکانی بود و برقرار شده و متوطن و مؤثر. (ناظم الاطباء). جای گیرنده . استوار. مَکین . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ). مُتَمَکِّن . (منتهی الارب ). پذیرفته . مورد قبول : بدو گفت سهراب کای مرد پیر اگر نیست پند منت جایگیر. فردوسی . نگه کرد خندان لب اردشیر جوان بر دل ماه شد جایگیر. فردوسی . یکی نیزه زد برمیانش هجیر نیامد سنان اندرو جایگیر. فردوسی . چو گشت این سخن بر دلش جایگیر بفرمودتا پیش او شد دبیر. فردوسی . نه قائم بذاتست و نی جایگیر عرض ناپذیر است و بی التقاست . ناصرخسرو. بیانی چنان روشن و دلپذیر که در دل نه در سنگ شد جایگیر. نظامی . چو گفت این سخنهای پرورده پیر سخن در دل شاه شد جایگیر. نظامی . چرا سر نیارم سوی آن سریر که جاوید باشم بر او جایگیر. نظامی . گویم ارزانکه دلپذیر آید در دل شاه جایگیر آید. نظامی . که بر هرچه گردد نظر جایگیر گذر بر هوائی کند ناگزیر. نظامی . پراکنده ای کو بود جایگیر گر آید فراهم بود دلپذیر. نظامی . پرسیدند که از حق تعالی چه خواهی گفت هر چه دهد که گدا را هرچه دهی بجایگیر آید. (تذکرةالاولیاء عطار). ◄ جانشین . قائم مقام . خلف : تا چون اجلم رسد بمیرم دانم که کسیست جایگیرم . نظامی . ◄ پاره ای زمین که آنرا سلاطین وامرا بمنصب داران و مانند آن دهند تا محصول آنرا از کشت و کار هرچه پیدا شود تصرف نمایند. (بهار عجم ) (آنندراج ). ◄ جایگیر قدم . جائیکه قدم گذارند. (بهار عجم ).