جایزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جایزه . [ ی ِ زَ / زِ ] (ع اِ) پاداش . ج، جوائز : جایزه خواهم یکی کم بدهی اندکی ورندهی بیشکی ز ایزد خواهم عیاد. منوچهری . هرچه لبت را بسخن ره در اوست جایزه ٔ قد سمعاﷲ در اوست . امیرخسرو. گر نظم را بقدر سخن میرسد بها شخصم ز جمله جایزه بهتر گرفته است . شانی تکلو (از بهار عجم ). رجوع به جائزه شود. ◄ تخته ای که زیر در کنند. (مهذب الاسماء). ج، جوزان . (مهذب الاسماء). ◄ استادنگاه آبکش بر چاه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء).رجوع بجایزه شود. ◄ شربتی از آب . رجوع بجایزه شود. ◄ الفی است که بر سر اعداد بعد مقابله و تصحیح کشند و آن علامت صحت باشد. (بهار عجم ). علامت مقابله . (مفاتیح العلوم خوارزمی در مواضعات ذکور و دفاتر) : بر پا برشان ستاده ترکان چون جایزه های عقد میزان . میرزا طاهروحید (از بهار عجم ). رود از دفتر ایجاد رعونت بیرون قامتش گر ندهد جایزه ٔ رعنائی . حسین خالص (از بهار عجم ). رجوع به جائزه شود.