جایزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یِ زِ) [ ع. جائزة ] مؤنث جایز. انعام، پاداش. ج. جوایز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یِ زِ) [ ع. جائزه ] مؤنث جایز. انعام، پاداش. ج. جوایز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جایزه . [ ی ِ زَ / زِ ] (ع اِ) پاداش . ج، جوائز : جایزه خواهم یکی کم بدهی اندکی ورندهی بیشکی ز ایزد خواهم عیاد. منوچهری . هرچه لبت را بسخن ره در اوست جایزه ٔ قد سمعاﷲ در اوست . امیرخسرو. گر نظم را بقدر سخن میرسد بها شخصم ز جمله جایزه بهتر گرفته است . شانی تکلو (از بهار عجم ). رجوع به جائزه شود. ◄ تخته ای که زیر در کنند. (مهذب الاسماء). ج، جوزان . (مهذب الاسماء). ◄ استادنگاه آبکش بر چاه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء).رجوع بجایزه شود. ◄ شربتی از آب . رجوع بجایزه شود. ◄ الفی است که بر سر اعداد بعد مقابله و تصحیح کشند و آن علامت صحت باشد. (بهار عجم ). علامت مقابله . (مفاتیح العلوم خوارزمی در مواضعات ذکور و دفاتر) : بر پا برشان ستاده ترکان چون جایزه های عقد میزان . میرزا طاهروحید (از بهار عجم ). رود از دفتر ایجاد رعونت بیرون قامتش گر ندهد جایزه ٔ رعنائی . حسین خالص (از بهار عجم ). رجوع به جائزه شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
خلعت، صله، عطیه، مژدگانی، مشتلق، ناز شصت (شست)، دستخوش، اجر، انعام، جزا، پاداش غنیمت، غنایم بنای یادبود تجلیل، اعطای سردوشی، نگاهداشت جام، کاپ، حلقه گل، تاج زیتون جایزه خوارزمی، سیمرغ بلورین، نوبل (جایزه صلح نوبل…)، پولیتزر، اسکار
واژگان فارسی سره واژهدان
پاداش
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی