جای گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جای گرفتن . [ گ ِ رِت َ ] (مص مرکب ) منزل کردن . جای گزین شدن . در جایی قرار گرفتن . ایستادن . بَحبَحَة. تَبَحبُح . لُذوب . لَب ّ. مُلاذَبَه . اِلباد. تَمَحَح ُ. اِفثاء. هُکوع . تَمَکُن . عَهن . عَمن . تَبَوﱡ. اِلثاث . لَثلَثه . تَوَطُن . (از منتهی الارب ) (دهار) (ترجمان القرآن ) : اگر چشم داری بدیگر سرای بنزد نبی و وصی گیر جای . فردوسی . که افراسیاب آن بداندیش مرد کجا جای گیرد بروز نبرد. فردوسی . چو شاپور هرمزد بگرفت جای ندانست نرسی سرش راز پای . فردوسی . ابر ده و دو هفت شد کدخدای گرفتند هر یک سزاوار جای . فردوسی . نگیرد هرگز اندر عقل من جای که گردون گردد اندر خیر یا شر. ناصرخسرو. و تابستان بصحرا، و گیاه خوارها جای گرفتندی، و کشت ایشان جزگاورس نبود. (مجمل التواریخ والقصص ص ١٠٠). و طاس برکناره ٔ بلغار جداگانه جای گرفت . (از مجمل التواریخ والقصص ص ١٠٤). گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود آنچنان جای گرفتست که مشکل برود. سعدی . ♦ جای کسی گرفتن ؛ جانشین وی شدن . خلیفه شدن . خلیفه یا قائم مقام او شدن .عقب . خلف .