جاه جوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاه جوی .(نف مرکب ) جاه جوینده . مقام طلب . جاه طلب : بر زمین زن صحبت این زاهدان جاه جوی مشتری صورت ولی مریخ سیرت در نهان . خاقانی . نه از جاه جویان توان یافت جاهی نه از صاع خواهان توان یافت صاعی . خاقانی . رجوع به جاه جو شود.