جانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانی . (اِخ )طهرانی . از ملازاده های طهران است . مطلع زیر ازوست : شدعمرها که در ره جانان فتاده ام بهر نثار بر کف خود جان نهاده ام . (از تحفه ٔ سامی ص ١٦٢).
جانی . (ع ص ) چیننده ٔ میوه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (المنجد). ج جُناة و جُنّاء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). چیننده . چنانکه میوه از درخت .بازکننده . (یادداشت مؤلف ). ◄ گردآورنده : جنی الذهب ؛ جمعه من معدنه . (المنجد). ◄ گناهکار (از مصدر جنایة). (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). آنکه جنایت کرده . جنایتکار. ◄ جفاکننده . ستمگر. ستمکار. ظالم . ج، اجناء. و فی المثل : اجنائها ابناؤها؛ ای الذین جنوا علی هذه الدار بالهدم هم الذین بنوها و قیل اصل المثل جناتها بناتها لان فاعلا لایجمع علی افعال و اما الاشهاد و الاصحاب فانهما جمع مشهد و صحب الا ان یکون هذا من النوادر.و این جمع از نوادر است . (منتهی الارب ) : و لکنی اصبر عنک نفسی مخافة ان تعد من الجنات . (تاریخ بیهقی ص ١٩٢). جانی اگرچه زمانی مهلت یابد و مدتی مهمل ماند عاقبت در دام بلا و حباله ٔ عنا افتد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٧٩).
جانی . (اِخ ) علاءالدین . رجوع به علاءالدین جانی شود.