جان گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جان گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) زندگانی یافتن . (بهار عجم ). قوت یافتن پس از ضعف و بیماری . قوی شدن پس از ضعف : از الفش آب روان جان گرفت راه به سرچشمه ٔ حیوان گرفت . طاهر وحید (از آنندراج ). از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت دست خود بوسید هر کس دامن پاکان گرفت . صائب (از آنندراج ). ◄ جنبان شدن پس از افسردگی : مار افسرده در آفتاب جان گرفت . ◄ نجات یافتن . جان بدر بردن : وز آنروی خسرو بیابان گرفت همی از بد دشمنان جان گرفت . فردوسی . پس آنگاه راه بیابان گرفت سپه را رها کرد و خودجان گرفت . فردوسی . ◄ جان ستدن، چنانکه عزرائیل از آدمی . ستدن جان . میراندن . جان از تن بیرون کردن . نزع روح . قبض روح . این لغت از اضداد است . ♦ جان کسی را گرفتن ؛ کشتن . مقتول کردن .