جان بوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جان بوز. [ جام ْ ] (اِ مرکب ) در دو مورد فخرالدین گرگانی این کلمه را بکار برده و در هیچیک از فرهنگهای موجود معنایی که مناسب باشددیده نشد و معنی دقیق آن معلوم نگردید : کنون از من همی جان بوز خواهی به دی مه در همی نوروز خواهی چو کام و ناز باشد نه مرایی چو باد و برف باشد بر من آیی . (ویس و رامین ). اگربخشایی از من بستر و گاه چرا گیری از او مشتی جو و کاه بمشتی کاه وی را میهمان کن بجان بوزی دل مرا شادمان کن . (ویس و رامین ).