جان به لب آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جان به لب آمدن . [ ب ِ ل َ م َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از مشرف بر مرگ بودن . (بهار عجم ) (آنندراج ). جان بدهان رسیدن . جان بر لب رسیدن . کنایه از بی تاب شدن : میگفت چنانکه میتوانست شنید بس جان بلب آمد که بدین لب نرسید. سعدی . بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست بس جان بلب آمد که برو کس نگریست . سعدی . بلب آمده ست جانم تو بیا که زنده مانم پس ازآنکه من نمانم به چه کار خواهی آمد. امیرخسرو (از بهار عجم ).