جامی | هفت اورنگ | سلامان و ابسال | بخش ۳ - نعت خواجهای که ربقه بندگیش طوق گردن سر بلندان است و داغ غلامیش نشان دولت ارجمندان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خواجهای کش خیل شاهان بندهاند حلقه حکمش به گوش افکندهاند مقبلان را قبله جان روی اوست کعبه امید خاک کوی اوست کویش آمد کعبه هر محرمی کعبه را نبود گزیر از زمزمی زمزم آن چشمهای پر نم است آب روی عارفان زان زمزم است نعره زمزم فشانان از غمش ناله گردونچههای زمزمش کعبه بیوی از بتان پر سنگ بود بر خداجویان حریمش تنگ بود سعی او از بیخ و بن برکندشان در بیابان عدم افکندشان شارع دین پاک گشت از سنگلاخ بر خدا جویان شد آن میدان فراخ شد قدمگاه خلیل او را به کام عالی از یمن قدومش آن مقام بر حجر نام یمین الله نهاد بر یمین الله به حرمت بوسه داد دست کم داده ست در روی زمین هیچ کس را دستبوسی اینچنین مروه را رو در صفا بود از ازل سعی او مشکور در سهل و جبل نسخه کونین را دیباچه اوست جمله عالم مفلسند و خواجه اوست طعمه از خوان عطایش میخوریم زله از نزل نوالش میبریم خلقی از کم طاعتی در خشکسال از کفش دارند امید نوال هر که چیند ریزه زین خوان کرم از گزند قحطسال او را چه غم