جامی | هفت اورنگ | سلامان و ابسال | بخش ۱ - آغاز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای به یادت تازه جان عاشقان زاب لطفتتر زبان عاشقان از تو بر عالم فتاده سایهای خوبرویان را شده سرمایهای عاشقان افتاده آن سایهاند مانده در سودا ازان سرمایهاند تا ز لیلی سر حسنت سر نزد عشق او آتش به مجنون در نزد تا لب شیرین نکردی چون شکر آن دو عاشق را نشد پر خون جگر تا نشد عذرا ز تو سیمین عذار دیده وامق نشد سیماب بار گفت و گوی حسن و عشق از توست و بس عاشق و معشوق نبود جز تو کس ای به پیشت حسن خوبان پردهای تو به پرده روی پنهان کردهای پرده را از حسن خود پروردگی میدهی زان دل برد چون پردگی بس که روی خوب تو با پرده ساخت پرده را از روی تو نتوان شناخت تا به کی در پرده باشی عشوه ساز عالمی با نقش پرده عشقباز وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش خالی از پرده نمایی روی خویش در تماشای خودم بیخود کنی فارغ از تمییز نیک و بد کنی عاشقی باشم به تو افروخته دیده را از دیگران بر دوخته ای در اطوار حقایق سیر تو نیست در کار خلایق غیر تو گر چه باشم ناظر از هر منظری جز تو در عالم نبینم دیگری جلوه گر در صورت عالم تویی خرده دان در کسوت آدم تویی از حریم تو دویی را بار نیست گفت و گوی اندک و بسیار نیست از دویی خواهم که یکتایم کنی در مقامات یکی جایم کنی تا چو آن کرد رهیده از دویی این منم گویم خدایا یا تویی گر منم، این علم و قدرت از کجاست ور تویی، این عجز و سستی از که خاست