جامکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جامکی . [ م َ ] (اِ) آنچه نوکران را ازمشاهره و سالینه و نانکار و جز آن دهند. (شرفنامه ٔ منیری ). وظیفه و راتبه باشد آن را به تازی رزق نامند. (جهانگیری ). وظیفه و ماهانه ای که به خدام و چاکران بهای جامه و جیره دهند. (انجمن آرا). اجری . آنچه برای جامه و خوراک به نوکر دهند. آنچه به نوکر دهند به جهت جامه بها و مأکول . مستمری . جامگی : هم به ثنای پدر ختم کنم چون مقیم نان من از خوان اوست جامکی از خان تو. خاقانی . به لشکر از این جامکی داد شاه بیاسود زانعام خسرو سپاه . حکیم زجاجی (از آنندراج ). کاین ایاز تو ندارد سی خرد جامکی سی امیر او چون برد. مولوی . نی جامکی و نه حکم جویم بر حکم تو احتمال خواهم . مولوی (از جهانگیری ). ◄ رشته ای چند باشد که با هم تاب داده سر آن را روشن کنند تا بندوق را به آن در گیرانند. (جهانگیری ). ◄ صندوق رخت . و رجوع به جامگی شود.