جامه دریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جامه دریدن . [ م َ / م ِ دَ دَ ] (مص مرکب ) پیراهن پاره کردن . لباس پاره کردن : چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش ببستان جامه ٔ زربفت بدریدند خوبانش . ناصرخسرو. خدا کشتی آنجا که خواهد برد اگر ناخدا جامه بر تن درد. سعدی (از ارمغان آصفی ). او رفت و جانم میرود تن جامه بر خود میدرد سلطان چو خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم . سعدی . گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل تایاد تو افتادم از یاد برفت آنها. سعدی . مجنون ترا جامه دریدن نگذارند یک ناله ٔ دلخواه کشیدن نگذارند. شفائی اصفهانی (از ارمغان آصفی ).