جامع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ]<BR>۱- (اِفا.) جمع کننده، گرد - آورنده.<BR>۲- (ص.) تمام، کامل.<BR>۳- (اِ.) مسجدی که در آن نماز جمعه گزارند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] ۱- (اِفا.) جمع کننده، گرد - آورنده. ۲- (ص.) تمام، کامل. ۳- (اِ.) مسجدی که در آن نماز جمعه گزارند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جامع. [ م ِ ] (اِخ ) ابن طولون . مسجد معروفی است در مصر که امیر ابوالعباس احمدبن طولون آن رابنا کرده و صد و بیست هزار دینار صرف بناء آن شد. یاقوت حموی در سبب بنای این جامع از قضاعی آرد: مردم مصر نزد احمدبن طولون از کوچکی جامع شکایت بردند. او فرمان داد که بر بالای جمل یشکربن جزیله مسجدی بنا کنند و طرح آن بسال ٢٦٤ هَ .ق . ریخته شد و بسال ٢٦٦ هَ .ق . بنای آن بپایان رسید. (از معجم البلدان ). سومین مسجدی است که برای اقامه ٔ جمعه و جماعت در مصر بنا شده است، و آن از قدیمترین جوامع است که شکل و هیأت بزرگ اصلی خود را محفوظ داشته و از بزرگترین مساجد قدیمی است . مساحت آن شش افدنه و نصف افدنه است و شش دردارد. از لحاظ فنی ساختمان آن اثر گرانبهائی از معماری آن عصر بشمار است . (از تاریخ المساجد الاثریه ص ٣٢ببعد). و رجوع به تاریخ المساجد الاثریه ص ٣٢ ببعد شود.
جامع. [ م ِ ] (اِخ ) ابن ابراهیم ملقب به سکری . و مکنی به ابی القاسم البصری، محدث است . وی پس از سال ٣٠٠ هَ .ق . درگذشت . ابن یونس گوید: جامعبن ابراهیم بن محمدبن جامع مکنی به ابی القاسم وی مهاجرت کرده حدیث و روایت کند. سند او معتبر نیست بعضی او را قبول و پاره ای رد کنند. وی در اوائل سال ٣٢١ هَ .ق . درگذشت . (از لسان المیزان ).
جامع. [ م ِ ] (اِخ ) ابن علی بن الحسن بیهقی . مکنی به ابوعلی از محدثین است . صاحب دیوان بیهق درباره ٔ وی چنین آرد: او را مولد ده ششتمد بوده است و از بزرگان بسیار او را احادیث نبوی استماع بود و در نیشابور او رابسال ٣٢٩ هَ .ق . مجلس املا نهادند. (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ١٦٥). و رجوع به تاریخ بیهق ص ١٦٥ شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
فراگیر، عالمگیر، عمومی، کلی، جهانشمول، وسیع، محیط، فراگیرنده، دربرگیرنده، سراسری، شامل، همهجانبه، گسترده، همگانی، عام حیحاضر، حاضر گروهی اخص
واژگان فارسی سره واژهدان
گردآور، فرآراسته، فراگیر، فراخ