جاریة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یَ یا یِ) [ ع. ] (اِ.) <BR>۱- (ص.) مؤنث جاری.<BR>۲- کنیز.<BR>۳- کشتی.<BR>۴- آفتاب.<BR>۵- آب روان. ؛سننِ ~ عادات و رسوم رایج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یَ یا یِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- (ص.) مؤنث جاری. ۲- کنیز. ۳- کشتی. ۴- آفتاب. ۵- آب روان. ؛سننِ ~ عادات و رسوم رایج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاریة. [ ی َ ] (اِخ ) جاریة بنی عدی ؛ یکی از آزادشدگان ابوبکر بود. و این جاریه را عمر پیش از آنکه به اسلام آید عذاب میکرد، ابوبکر وی راخرید و آزاد ساخت . رجوع به امتاع الاسماع ص ١٩ شود.
جاریة. [ ی َ ] (ع ص، اِ) تأنیث جاری . روان . رایجه . ساریه . نابعه . رونده . گذران . شونده . ◄ کشتی . سفینه . ناو. (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ◄ ماری که از نوع افعی باشد. (اقرب الموارد). ◄ نعمت خدا. (منتهی الارب ). ◄ دختر خرد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ زن جوان . ج، جاریات، جَوار. (اقرب الموارد). ج، جواری . دختری که بسن بلوغ نرسیده . من النساء من لم تبلغ الحلم . ◄ کنیزک .(مهذب الاسماء). اَمه . وصیفه . داه . دده : ما را دهی از طبع خوش ماهان خوش حوران کش چون داد سالار حبش مر مصطفی را جاریه . منوچهری . زانکه پیراهن بدستش عاریه ست چون بدست آن نخاسی جاریه ست جاریه پیش نخاسی سرسری است در کف او از برای مشتری است . مولوی . (منتهی الارب ). ◄ شمس . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). آفتاب . خور. مهر. خورشید. شارق . ذکاء. یوح . بیضاء. شرق . شر. لیو. غزاله . عجوز. مهات . تبیراء. الاهة. ابوقابوس . آف . چشمه . ◄ آب روان . (غیاث اللغات ). ♦ انهار جاریه ؛ نهرهای روان . ♦ جاریة انسة ؛ دختر خوش نفس . ♦ جاریة بنات اللحم ؛ دختر فربه . جاریة مأرومة؛ دختر خردسال نیکو خلقت . (منتهی الارب ). ♦ جاریة موتنفةالشباب ؛ دختر خوش منظر بجوانی . ♦ سنت جاریة ؛ عادت و رسم رایج . ♦ سنن جاریه ؛ عادات متداول . ♦ صدقة جاریه ؛ آنکه متصل و پیوسته باشد. (منتهی الارب ).
جاریة. [ ی َ ] (اِخ ) ابن مجمعبن جاریة انصاری . طبرانی و دیگران او را ذکر کرده اند و گویند وی از گردآورندگان قرآن است ولی آنچه ضبط شده پدر وی قرآن را جمع کرده است . (الاصابة ج ١ ص ٢٢٧).
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی