جاروب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاروب . (اِ مرکب ) (از: جا، مکان + روب، مخفف روبنده ) چیزی است از گیاه که خانه روبند و آن را انواعی است . جارو. عسیل . محسرة.محوقة. مکسحة. مکسح . مِخَمّة. مسفرة. ◄ مصولة. مِقَمّه . منعم . (منتهی الارب ) : و ازاین ناحیت گیلان جاروب و حصیر و مصلی نماز و ماهی ماهه افتد که به همه جهان برند. (حدود العالم، ص ١٥٠). تو گفتی که سرگین این بارگی به جاروب روبم بیکبارگی کنون آنچه گفتی بروب و ببر برنجم ز مهمان بیدادگر. فردوسی . جاروب زرین به رشته های مروارید بسته و از هزار یکی گفتن کفایت باشد. (تاریخ بیهقی ص ٥٣٥). دهلیزدار ملک الهی است صحن او فراش جبرئیلش و جاروب شهپرش . خاقانی . سر دامان شبستان کن به شرط آنکه هر روزی بساطی سازی از رخسار جاروبی ز مژگانش . خاقانی . گفت جاروبی ندارم بر دکان گفت بس بس این مضاحک را بمان . مولوی . هرچه در سینه محبت سیم و زر است به جاروب فقر فروروب . (کلیات سعدی ص ١٢). ♦ جاروب از مژگان کردن ؛ معروف و کنایه از مراقبه و سجده کردن هم هست . ♦ امثال : کرایه ٔ پای دزدجاروب است . ورجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
جاروب . (اِخ ) دهی ازبخش دهدز شهرستان اهواز است در ٢٧هزارگزی جنوب خاوری دهدز کنار راه مالرو بیدله بادامستان واقع است . محلی است جلگه و معتدل و سکنه ٔ آن ٢١٧ تن . اهالی مذهب شیعه دارند. زبان اهالی لری بختیاری و فارسی است . آب آن از چاه و قنات و محصول آن غلات، صیفی، شغل اهالی زراعت و گله داری است . صنایع دستی زنان گیوه چینی، راه آن مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
جاروب . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان خبر بخش بافت شهرستان سیرجان در ٧هزارگزی جنوب باختری بافت سر راه فرعی جز-دشت بر واقع است .٤٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).