جار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) فریاد، بانگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) فریاد، بانگ.
[ ع. جاری ] (ص.) آب روان یا هر مایع که روان باشد، جاری.
[ ع. ] (اِ.) ۱- همسایه. ۲- شریک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جار. (ع ص، اِ) همسایه . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (آنندراج ). آنکه خانه اش نزدیک یا چسبیده به خانه ٔ شخص باشد. ج، جیران، اَجوار، جیَرة. (منتهی الارب ). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: جار بتخفیف راء مهمله در لغت همسایه را گویند. ابوحنیفه گفته همسایه کسی را نامند که خانه اش پهلو به پهلوی ِ خانه تو باشد بنحوی که اگر مالک خانه بود استحقاق هم شفعگی با تو پیدا کند، زیرا جار در لغت عرب از مجاورت آمده که بمعنی ملاصقت حقیقی است . بدین مناسبت همسایه شامل کسی است که خانه ٔ او ملاصق خانه ٔ تو باشد. محمد و ابویوسف گفته اند: ملاصق کسی را گویند که با تو در یک محله ساکن باشد و با تو در یک مسجد نماز گزارد و این معنی حقیقی همسایه است چه بطور کلی این قبیل اشخاص به جیران تعبیر شوند. و ثمره ٔ اختلاف درآنجا پیدا میشود که شخص وصیت کند قسمتی از مال او را به همسایه اش بدهند چنانکه بیرجندی و دیگران در کتاب وصیت گفته اند. (کشاف اصطلاحات الفنون ) : آن یکی چون نیست با اخیار یار لاجرم شد پهلوی فجّار جار. مولوی . ♦ امثال : لایؤخذ الجار بذنب الجار . ◄ زنهاردهنده از ظلم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زنهاردهنده . (منتهی الارب ) (ترجمان علامه جرجانی ). آنکه پناه دهد کسی را. ◄ زنهارخواهنده . ◄ شریک در تجارت . ◄ شوهر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ فرج زن . (منتهی الارب ). ◄ دُبر. ◄ خانه های نزدیک . ◄ هم سوگند. ◄ یاری دهنده . (منتهی الارب ). ◄ نگهبان .
جار. (اِخ ) یا «جاروتله ». اسم ناحیه ای از لکزستان و نام شهری از لکزستان در ١٣٢ هزارذرعی جنوب غربی تفلیس واقع و یکی از شهرهای عمده ٔ لکزیهاست، در تاریخ خوانین شکی که بزبان ترکی و از مصنفات قاضی عبداللطیف افندی است اسم جار بتکرار ذکر شده حتی ذکر واقعه ٔ یورش آقا محمدشاه قاجار به آن محل که خوانین شکی از آن نواحی استمداد میکردند در این تاریخ در چند موضع ثبت است . در تاریخ قفقاز نیز در مواضع عدیده اسم جار و جاروتله ذکر شده ودر تاریخ عبداللطیف افندی بالصّراحه مسطور است که درسنه ١٢١١ هَ .ق . آقا محمدشاه قاجار که بر قراباغ استیلا یافت ابراهیمخان و اولاد او فراراً به ولایت جار پناه بردند. از قرار نقشه ای که آرّووسمیت انگلیسی درسنه ٔ هزار و هشتصد و بیست و هشت مسیحی کشیده است ایالت جار فیمابین گرجستان و داغستان و شکی و بیلقان واقع است از سمت شمال محدود به ایالت بیلقان میباشد که ایالت مزبوره متصل به داغستان علیاست، از سمت شمال و مغرب وصل به ایالت کاخت است و رود الزان فیمابین این دو ایالت فاصله میباشد، از سمت مغرب محدود به رود الزان است که این رود حایل میانه ٔ جار و گرجستان است، از سمت جنوب نیز بواسطه ٔ رود الزان با گرجستان مجاورت دارد و از جانب جنوب و شرق محدود به ولایت شکّی و از طرف مشرق محدود به جبال اﷲآباد است که این جبال فاصله ٔ فیمابین جار و داغستان سفلی است . سمت شکی وطرف گرجستان جار، دشت و سمت بیلقان آن جلگه و سمت داغستان این ایالت کوه است . پایتخت جار در تنگه ٔ کوه واقع است . قرای این ایالت عبارت است از: شردائی، ماسخی، الی کاکالو، مکایلف، باشخرنسکو، قلعه، شردالف، پاداری، قراقامیش، الالو، موزابرن، جنوغائی، کف مْفکی . رودخانه های آن عبارت است از: رود الزان که رودخانه و شط عظیمی است که از شمال کاخت جاری شده از جار و شکی و گرجستان و قراباغ گذشته داخل بحر خزر میشود، رود داندالی، رود زگرتلو. بعدها این شهر بتصرف روس درآمده و الاَّن هم در تصرف آن دولت است . (از مرآت البلدان به اختصار ج ٤ صص ٢٨ - ٣٠). و رجوع به همان جلد شود.
جار. (اِخ ) دهی است از دهستان براآن بخش حومه ٔ شهرستان اصفهان که در ٢٠هزارگزی جنوب خاور اصفهان متصل به راه کرارج به براآن واقع است . محلی است جلگه، معتدل، و سکنه ٔ آن ١٣٨ تن است . مذهب اهالی شیعه و زبان آنان فارسی است . آب آن از زاینده رود و چاه تأمین میشود. محصول اهالی غلات، ذرت، پنبه و هندوانه است . شغل مردم زراعت و مختصری گله داری است . راه آن ماشین رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠ ص ٥٤).
مترادف و متضاد واژهدان
بانگ، داد، صدا، صلا، صوت، فریاد، ندا مجاور، همسایه چلچراغ نگهبان همسوگند، همقسم
واژگان فارسی سره واژهدان
روان