جاذب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ذِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- جذب کننده.<BR>۲- رباینده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ذِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- جذب کننده. ۲- رباینده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاذب . [ ذِ ] (ع ص ) کشنده . ◄ برگرداننده ٔ چیزی از جای آن . (منتهی الارب ). ◄ رباینده . (آنندراج ). گیرا. گیرنده . آهنجنده : زانکه جنسیّت عجائب جاذبی است جاذب جنس است هرجا طالبی است . مولوی . یار آن خواهم بدن که غالب است آن طرف افتم که غالب جاذب است . مولوی . سوی بام آمد ز متن ناودان جاذب هر جنس را هم جنس دان . مولوی . ◄ شتر ماده ٔ کم شیر: جذبت الناقة؛ یعنی کم شیر شد ناقة. ج، جواذب . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (آنندراج ). ◄ نام داروئی است . در اصطلاح اطباء داروئی است که خلط را بجانب سطحی که مماس خلط است حرکت دهد بخاصیت یا بوسیله ٔ تسخین . و جاذبه نیروئی است که غذا را جذب نماید. و داروهای جاذبه را در اصطلاح پزشکان جذوبات نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به بحرالجواهر شود. و در قانون چنین آمده : آن دوائی است که فضلات و رطوبات را بوسیله ٔ حرارت و لطافت از مکانشان بجانب خود میکشد مانند ثافسیا و هرچه شدیدالجذب باشد برای عرق النسا و درد مفاصل مفید است و با آن خار و پیکان را از عمق بدن میکشند. (کتاب دوم قانون ص ١٤٩).
جاذب . [ ذِ ] (اِخ ) لقب حاجب سلطان محمود غزنوی و نام وی ارسلان است . رجوع به ارسلان جاذب شود.
مترادف و متضاد واژهدان
دلربا، دلفریب، دلکش، رباینده، فریبنده، گیرا جذبکننده، کشنده
فرهنگ طیفی واژهدان
جذبکننده، رباینده، کششی مغناطیسی جالب، جلبکننده، جالب توجه، جذاب، گیرا، باحالت، بامزه، انگیزنده، برانگیزنده، مهیج، دوستداشتنی، زیبا جاذب نور، مستنیر باتلاقی
واژگان فارسی سره واژهدان
اندرکشنده، گیرا، کشنده، کشش، ربایش، کشاننده، رباینده