ثناگو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ثناگو. [ ث َ ] (نف مرکب ) ثناگوی . مداح . دعاگو. ستایشگر. حامد. ستاینده : من ثناگوی بزرگانم ومداح ملوک خاصه مدحتگر آن راد عطابخش کریم . فرخی . نه بیهده سخنش در میان خلق افتاد نه خیرخیر ثنا گوی او شد آن لشکر. فرخی . دیوان شاعران مقدم بر این گو است دیوان شاعران ثناگوی رو بیار. فرخی . سوزنی پیر ثناگوی تو است چو کند مدح تو انشاء و نشید. سوزنی . این ثناگوی تو که سینه ٔ خود صدف لؤلؤ حکم دارد. سوزنی . ثنای تو ناگفته غبنی است فاحش مبادا ثناگوی صدر تو مغبون . سوزنی .