ثمره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ثمره . [ ث َ م َ رَ ] (اِخ ) یا صد کلمه ٔ بطلمیوس . فصوص مقتبس از کتاب بطلمیوس فلکی در احکام نجوم . حاج خلیفه گوید اسم آن بیونانی انطرومطا یعنی صد کلمه است و آن ثمره ٔ کتب چهارگانه آن است که بطلمیوس برای شاگردش سورس تألیف کرد. شروح چند بر ثمره نوشته اند مانند شرح ابی یوسف الاقلیدسی و شرح ابی محمدالشیبانی و شرح ابی سعیدالثمالی و شرح ابن طبیب الجاثلیقی السرخسی و شرح بعض منجمین که چنین آغاز میشود: احمداﷲ حمداً لایبلغ الافکار حده . الخ . آن منجم گوید که آن شرح را از امیر ابی شجاع رستم بن المرزبان در سال ٤٨٥ هَ . ق . فرا گرفته و در آن بین شروح مذکور جمع کرده است . دیگر شرح علامه ٔ نصیرالدین محمدبن محمد طوسی متوفی بسال ٦٧٢ هَ . ق . که آن شرح مفید به فارسی است و خواجه آن را برای صاحب دیوان محمدبن شمس الدین تألیف کرده است - انتهی .
ثمره . [ ث َ م َ رَ ] (ع اِ) میوه . بار : مدحت تو شرف دهد ثمره خدمت تو سعادت آرد بار. مسعودسعد. نکته ٔ حکمتش ثمره ای از شجره ٔ طوبی و بذله ٔ سخنش شکوفه ای از روضه ٔ خلد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ سود. نفع. فایده . جدوی . ◄ حاصل . نتیجه : و ثمره ٔ این اعتراف ورضا آن است که احاطه کند زیادتی فضل خدا را. (تاریخ بیهقی ). در این روزگار که به هرات آمدیم [ مسعود ] وی [ آلتونتاش ] را بخواندیم تا ما را ببیند و ثمره ٔکردارهای خویش را بیابد. (تاریخ بیهقی ). عاقل ... بداند که خواهش دنیوی ... بجز پشیمانی ثمره ای ندارد. (کلیله و دمنه ). و میخواستیم ثمره ٔ آن از حطام دنیوی هرچه تمامتر بیابد. (کلیله و دمنه ). و ثمره و محمدت آن متوجه شده . (کلیله و دمنه ). ◄ در عبارت ذیل ظاهراً بمعنی نخبه آمده است : سلطان را از فوائد آن ثمره ٔ غرائب و زبده ٔ حقائب روی نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٤). ◄ تمتع. ج، اَثمار. ثَمر. ثِمار. ثمرات . ثُمُر. (زمخشری ). ◄ ثمرةالنخل ؛ بار نخل .