ثری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ثَ را) [ ع. ] (اِ.)۱ - تری، رطوبت.<BR>۲- خاک نمناک.<BR>۳- زمین، خاک. ؛ از ~ تا به ثریا از زمین تا بالای آسمان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ثَ را) [ ع. ] (اِ.)۱ - تری، رطوبت. ۲- خاک نمناک. ۳- زمین، خاک. ؛ از ~ تا به ثریا از زمین تا بالای آسمان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ثری . [ ث َری ی ] (ع ص، اِ) توانگری . ◄ مال بسیار. ◄ غنی . توانگر: رجل ثری ؛ مرد بسیارمال .
ثری . [ ث َ ] (ع اِ) مماله ثری بمعنی خاک و زمین : هر که او را بتو مانند کند هیچکس است باز نشناسد گوینده بهی از بتری تا مجره ز بلندی نکند قصد نشیب تا ثریا بزیارت نشود سوی ثری . فرخی . وحشی مکر برجهد بکمر دمنه ٔ حیله در خزد بثری . ابوالفرج . چارکس یابی که مهجومنند گر بجوئی از ثریا تا ثری . انوری . کوه برفی میزند بر دیگری میرساند برف سردی ثری . مولوی . هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست وز ثری تا عرش درکروفریست . مولوی .
ثری . [ ث َ را ] (ع اِ) (این ماده مثل این مینماید که از تر مقابل خشک فارسی مأخوذ است ). تری زمین . رطوبت . ◄ خاک نمناک یا خاکی که اگرتر گردانند چفسنده نگردد. خاک نم دار. خاک نمگن . ◄ زیر زمین . (غیاث ). زمین . خاک : همت تیز و بلند تو بدانجای رسید که ثری گشت مراو را فلک فیرونا. خسروانی . چو خورشید از پرده بالا گرفت جهان از ثری تا ثریا گرفت . فردوسی . آن کن که خرد کند اشارت تا برشوی از ثری به کیوان . ناصرخسرو. برآمدش ز کمال تو بر ثریا سر چو کوه خاراش اندر ثری فروشد لاد. مسعود. ز جرم جرم نماند اثر برحمت تو اگر بود ز ثری جرم تا اثیر مرا. سوزنی . چندان بریخت خنجرشان خون دشمنان کاجزاء خاک تا به ثری جمله در نم است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٦١). نور حسی میکشد سوی ثری نور حقش می برد سوی علا. مولوی . بر همان بو میخوری این خشک را بعد از آن کامیخت معنی باثری . مولوی . آدم خاکی برو تو برسما ای بلیس آتشی رو تا ثری . مولوی . میکند توحید تو بهر ثنا هر چه هست است از ثریا تا ثری . ♦ از ثری تا بثریا ؛ از زیر زمین تا بالای آسمان . ♦ طاب ثراه ؛ پاک باد خاک او. ◄ شهر ثری ؛ ماهی که باران آیدو نبات بدمد. اصمعی گوید عرب گویند: شهر ثری و شهر تری و شهر ثری و شهر قرعی ؛ أی تمطر اولاً ثم یطلع النبات فترویه ثم یطول فترعاه . الغنم . ◄ خیر. نیکوئی . احسان . ◄ خوی . عرق . ج، اثراء.