ثروت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ]<BR>۱- (اِمص.) دارایی، توانگری.<BR>۲- (اِ.) مال بسیار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ثَ وَ) [ ع. ثروه ] (اِ.) ۱- بسیاری تعداد مردم. ۲- شبی که ماه و صورت فلکی ثریا (پروین) با هم باشند.
(~.) [ ع. ] ۱- (اِمص.) دارایی، توانگری. ۲- (اِ.) مال بسیار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ثروت . [ ث َرْ وَ ] (ع اِ) ثراء. دارائی . توانگری . کثرت مال . مال . مکنت . نعمت . دولت . هستی . ذروت : با کرم او الف که هیچ ندارد در سرش اکنون هوای ثروت شین است . انوری . اسلاف او در ایام آل سامان به ثروت تمام و حرمت موفور مشهور بودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٥). این دعا می کرد دایم کای خدا ثروتی بی رنج روزی کن مرا. مولوی . ◄ بسیاری مردم . بسیار عدد از مردم : انه لذو ثروة من مال و رجال . ◄ شبی که ماه و پروین با هم جمع شوند. ◄ مهتری . (غیاث اللغة). ◄ ثروت یا علم ثروت، علم اقتصاد، علم تولید و تقسیم و مصرف ثروت، و در این مورد ثروت عبارت است از انواع دارائی آدمی از کالا و خواربار و ابزار و ماشین آلات و راه آهن و غیره .
فرهنگ طیفی واژهدان
دولت، تمول، دارایی، مال، مکنت، نعمت، هستی سرمایه، دستمایه، مایه توانگری، ثروتمند بودن، غنا، استطاعت، بضاعت، تمکین، توانایی مالی ثروتاندوزی، تکاثر، افزایش سرمایه مایملک، سامان، اسباب و وسایل زندگی، دارایی، املاک، ملک، نقدینگی، مالالشرکه، هستونیست، مالومنال، داروندار، پولوپله، دستبهنقد مادیات گنج، خزانه، انبار گردآوری، انباشت، تجمل ثروت بادآورده جلال، هیبت، شکوه، تجمل، جبروت، احتشام، عظمت، بزرگی، سطوت، اقتدار
واژگان فارسی سره واژهدان
سرمایه، داشته، دارایی، توانایی، پول