تیزچنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیزچنگ . [ چ َ ] (ص مرکب ) دلاور و بهادر و کسی که چیزی را به جلدی و چابکی اخذ کند. (ناظم الاطباء). قوی پنجه . که دست و پنجه ٔ سخت نیرومند دارد. نیرومند. زورمند. چابک : که داری از ایرانیان تیزچنگ که پیش من آید بدین دشت جنگ . فردوسی . به پیش اندرون رستم تیزچنگ پس پشت شاه و سواران جنگ . فردوسی . یکی لشکر آمد پس ما به جنگ چو کلباد و نستیهن تیزچنگ . فردوسی . گرش صدهزارند گردان جنگ همه درگه جنگ و کین تیزچنگ . اسدی (گرشاسب نامه ). مرا با شهنشاه از این نیست چنگ به جنگم توئی آمده تیزچنگ . اسدی (گرشاسب نامه ). چنان سخت بازو شد و تیزچنگ که با جنگجویان طلب کرد جنگ . (بوستان ). فکر کفن کنید که آن ترک تیزچنگ تیغی چنان رساند که از استخوان گذشت . بابافغانی (از آنندراج ). ◄ تیزناخن . با چنگالی سخت فرورونده و تند : چه پرهیزی از تیزچنگ اژدها که گرز آهنی زو نیابی رها. فردوسی . چنین گفت با بچه جنگی پلنگ که ای پرهنر بچه ٔ تیزچنگ . فردوسی . به دریا نهنگ و به هامون پلنگ همان شیر جنگ آور تیزچنگ . فردوسی . ابیات خر سر است شترگربه زآنکه هست نشخوارزن چو اشتر و چون گربه تیزچنگ . سوزنی . وحشی تیزچنگ خشم آلود کز دم آتشین برآرد دود. نظامی . رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.