تیزرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیزرو. [ رَ / رُو ] (نف مرکب ) رهوار. نوند. تندرو. تیزپا. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تیزگام . (آنندراج ). پرشتاب . سریع : برفت اهرمن را به افسون ببست چو بر تیزرو بارگی برنشست . فردوسی . ز پویندگان هرچه بد تیزرو خورش دادشان سبزه و کاه و جو. فردوسی . پر از خشم و پرکینه سالار نو نشست از بر چرمه ٔ تیزرو. فردوسی . خدنگ تیزروش را یکی ستاره شناس ستاره ای که کند با دل عدوش قران . فرخی . که کن و بارکش و کارکن و راه نورد صفدر و تیزرو و تازه رخ و شیرآواز. منوچهری . ز بس تیزی زنگی تیزرو بدو پهلوان گفت چندین مدو. اسدی (گرشاسب نامه ). نیاساید ز بیدادی که مرکب تیزرو دارد فروساید اگر سنگی که پرتیز است سوهانش . ناصرخسرو. چند همی بقدرت اوگردد این آسیای تیزرو بی در. ناصرخسرو. ... اندر مجسطی پیدا کرده است میان کواکب تیزرو. (مجمل التواریخ و القصص ). عدل او بود با قضا همسر حکم او بود تیزرو چو قدر. سنائی . تیزرو باشد به سوی راه دوزخ روز حشر هرکه این جا در ره مهرت رود با کاهلی . سوزنی . سر سال کز گنبد تیزرو شمار جهان را شدی روز نو. نظامی . چنان تیزرو شد که دریافتش به زخمی سر از ملک برتافتش . نظامی . نباید تیزدولت بود چون گل که آب تیزرو زود افکند پل . نظامی . نقل است که یک روزش بدعوتی خوانده بودند مگر منتظر کسی بودند دیر می آمد یکی از جمع مردی تیزرو بود گفت : ای شکم ... (تذکرةالاولیاء عطار). ای بسا اسب تیزرو که بماند خرک لنگ جان بمنزل برد. سعدی (گلستان ). از سر کُه سیل های تیزرو وزتن ما جان عشق آمیزرو. مولوی . چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی بمن ده تا بیاسایم دمی . حافظ. رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.