تیزدم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیزدم . [ دَ ] (ص مرکب ) آنکه دارای نفس تند و سوزان باشد. (ناظم الاطباء). خشمناک : چو شیر ژیان شد بر پیلسم برآویخت با آتش تیزدم . فردوسی . برفتم بسان نهنگ دژم مرا تیزچنگ و ورا تیزدم . فردوسی . بغرید چون تیزدم اژدها بزد خنجرآمد ز دستش رها. فردوسی . چون تنور از نار نخوت هرزه خوار و تیزدم چون فطیر از روی فطرت بدگوار و جانگزای . خاقانی . ♦ تیزدم برزدن ؛ فریاد سخت برآوردن . بانگ بلند برزدن از شدت خشم و جز آن : بگفت این و برزد یکی تیزدم که بر من ز گشتاسب آمد ستم . فردوسی . بشد شاه ترکان ز پاسخ دژم غمی گشت و برزد یکی تیزدم . فردوسی . بگفت این سخن بیژن و گستهم بخندید و برزد یکی تیزدم . فردوسی . رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.