تیره شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیره شدن . [ رَ / رِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تاریک شدن . (ناظم الاطباء). سیاه و ظلمانی شدن . فرارسیدن شب : بباید که تا سوی ایران شویم بنزدیک شاه دلیران شویم همی رفت باید چو تیره شود سر دشمن از خواب خیره شود. فردوسی . ♦ تیره شدن بخت ؛ سیاه بخت شدن . بدبخت شدن . پریشان حال و سیاه روزگار شدن : چو بخت عرب بر عجم چیره شد همی بخت ساسانیان تیره شد. فردوسی . ♦ تیره شدن جهان ؛ تاریک شدن روزگار : زواره چو دید آنچنان خیره شد جهان پیش چشم اندرش تیره شد. فردوسی . چو برخواند نامه سرش خیره شد جهان پیش چشم اندرش تیره شد. فردوسی . ♦ تیره شدن جهان بین ؛ تیره شدن چشم : زمین بستر و خاک بالین اوی شده تیره روشن جهان بین اوی . فردوسی . ♦ تیره شدن چشم ؛ تیره شدن جهان بین . کور شدن چشم . نابینا شدن . تیره شدن دیده : اگر چشم شد تیره دل، روشن است روان را ز دانش همان جوشن است . فردوسی . سپهر اندر آن رزمگه خیره شد ز گرد سپه چشمها تیره شد. فردوسی . ♦ تیره شدن خورشید و ماه ؛ سیاه و تاریک شدن روزگار. تیرگی یافتن جهان . تیره شدن و تاریک شدن جهان : نیاید بدرگاه تو بی سپاه شود بر تو بر تیره خورشید و ماه . فردوسی . ♦ تیره شدن درون ؛ بد و تیره باطن شدن . آلوده شدن : ای که درونت به گنه تیره شد ترسمت آیینه نگیرد صقال . سعدی . ♦ تیره شدن دیدار ؛ تیره شدن چشم : وگر برزند کف به رخسار تو شود تیره زآن زخم دیدار تو. فردوسی . ♦ تیره شدن دیده ؛ تیره شدن چشم : دیده ٔ نرگس چو شودتیره، ابر لؤلؤ شهوار کشد توتیاش . ناصرخسرو. ۩ سیاه شدن چشم از فراوانی : سپاه انجمن شد هزاران هزار کز آن تیره شد دیده ٔ شهریار. فردوسی . ♦ تیره شدن رخ ؛تیره شدن صورت . سیه روی شدن . شرمنده و سرافکنده شدن : روانشان شد از ابن یامین خجل رخ سرخشان تیره شد همچو گل . شمسی (یوسف و زلیخا). ♦ تیره شدن روز ؛ فرارسیدن تاریکی، شب تاریک شدن : نشستندهر دو بر آن بارگی چو شد روز تیره به یکبارگی . فردوسی . ۩ آشفته شدن روزگار؛ پریشان گردیدن اوضاع و احوال . تیره و تار شدن روزگار : چو ارجاسب دید آن چنان خیره شد که روزسپیدش همی تیره شد. فردوسی . چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت همو بدآمد خود بیند، از بدآمد کار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٨). تیره شد روز من چرا نکنم دیده روشن به روزگار تو من . عطار. ♦ تیره شدن روزگار ؛ تیره شدن روز. پریشان گردیدن اوضاع و احوال : چو تیره شود مرد را روزگار همه آن کند کش نیاید بکار. (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٥٣). ۩ سپری شدن عمر؛ مردن . بسر آمدن روزگار : چو ماهوی را تیره شد روزگار بمرواندر آمد ز هر سو سوار بتوفید شهر و برآمد خروش شد آن مرز یکسر پر از جنگ و جوش . فردوسی . ♦ تیره شدن شب ؛ تاریک و تار شدن شب . ظلمانی و سیاه شدن شب : چو شب تیره شد روشنائی بکشت لب شوی بگرفت ناگه به مشت . فردوسی . پراکنده گشتند و شب تیره شد سر می گساران ز می خیره شد. فردوسی . چو شب تیره شد کردیه برنشست چو گردی سرافراز گرزی بدست . فردوسی . افزون گرفت روز چو دین و شب ناقص چو کفر و تیره چو سودا شد. ناصرخسرو. چو شب دین سیه و تیره شود فاطمیان صبح مشهور و مه و زهره ستاره ٔ سحرند. ناصرخسرو. ♦ تیره شدن صورت : تیره شود صورت پر نور او کند شود کار روان و رواش . ناصرخسرو. ♦ تیره شدن ضمیر ؛ سیه شدن درون : آن کردی از فساد که گر یادت آید آن رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر. ناصرخسرو. ◄ مکدر شدن . (ناظم الاطباء). کنایه از ناخوش و درهم شدن . (آنندراج ). غمگین و دلتنگ و خشمگین شدن : غمی شد دلم زآنکه شاه جهان چنین تیره شد با تو اندر نهان . فردوسی . این حدیث به نشابور فاش شد و خبر به امیرمحمود رسید تیره شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٥). هارون الرشید از این جواب سخت تیره شد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٤٢٥). پس از نمودن قدرت سروری و شادی بدان بسیاری تیره شد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٥١٦). حجام تیره شد. (کلیله و دمنه ). ♦ تیره شدن از چیزی یا جائی ؛ ملول و ناخوش شدن از آن : مرغ دلم طائریست قدسی عرش آشیان از قفس تن ملول تیره شده از جهان . حافظ (از آنندراج ). ♦ تیره شدن جائی ؛ غم و اندوه فراگرفتن مردم آنجا را : دل لشکر شاه توران سپاه شکسته شد و تیره شد رزمگاه . فردوسی . ♦ تیره شدن دل ؛ غمگین و خشمناک شدن دل . افسرده و درهم شدن دل : بدانست بهرام کو خیره شد ز دیدار چشم و دلش تیره شد. فردوسی . چو بشنید شاه این سخن خیره شد سیه شد رخش چون دلش تیره شد. فردوسی . اگر تیره تان شد دل از کار من بپیچید سرتان ز گفتار من . فردوسی . ◄ ناصاف شدن . (ناظم الاطباء). ♦ تیره شدن آب ؛ گل آلود شدن آب . آلوده شدن آب . ناصاف و بی طراوت شدن آب : باغ پرگل شد و صحرا همه پرسوسن آبها تیره و می تلخ و خوش و روشن . فرخی . تیره شد آب و گشت هوا روشن شد گنگ زاغ و بلبل گویا شد. ناصرخسرو. ۩ بهم خوردن روابط؛ مورد خشم واقع شدن : گر این نشنوی آب من نزد شاه شود تیره و دور مانم ز گاه . فردوسی . کجا شد که قیصر چنین خیره شد ز بخت آب ایرانیان تیره شد. فردوسی . ز کین پدر گر دلت خیره شد چنین پیش تو آب من تیره شد. فردوسی . طاهر از چشم امیر بیفتاد و آبش تیره شد، چنانکه نیز هیچ شغل نکرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٤٩). ۩ بی ارزش و بی آبرو شدن : تیره شد آب اختران ز آتش روز و می کند بر درجات خط جام آب چو آتش اختری . خاقانی . ♦ تیره شدن می ؛ دُردآلود شدن شراب . کدر شدن می . ۩ به مجاز تیره شدن روابط. تیره شدن آب : تا بود ز روی مهر لاف من و تو جز خواب ندید کس مصاف من و تو چون تیره شد اکنون می صاف من و تو مادر نه بهم برید ناف من و تو. ازرقی . ◄ بی طراوت شدن . (ناظم الاطباء). ♦ تیره شدن باغ ؛ خشک و پژمرده شدن باغ . خزان زده شدن باغ : مرا رفیقی امروز گفت خانه بساز که باغ تیره شد و زردروی و بی دیدار. فرخی . ♦ تیره شدن برگ ؛ پژمرده شدن . خشک شدن و افسرده شدن آن : ورا آن سخن بدتر آمد ز مرگ بپژمرد و تیره شد آن تازه برگ . فردوسی . ◄ بی رونق شدن . (ناظم الاطباء) : تا پدید آمدت امسال خط غالیه بوی غالیه تیره شد و زاهری و عنبرخوار. عماره . ♦ تیره شدن کار ؛ خراب وفاسد شدن کار. بی رونق شدن کار. بهم خورده شدن کار : بتا تا جدا گشتم از روی تو کراشیده و تیره شد کار من . آغاجی (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). تیره شد کار من از غم هان و هان دریاب کار تاچراغ عمر قدری روشنائی میدهد. خاقانی . رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.