فرهنگ لغت

تیرمه

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

تیرمه . [ م َه ْ ] (اِ مرکب ) مخفف تیرماه . تیر. فصل پائیز : اگر به تیرمه از جامه بیش باید تیر چرا برهنه شود بوستان چو آید تیر. عنصری . ماه پروردین حریر فستقی بخشیده بود مر درخت باغ را زو باغ شد زینت پذیر تیرمه زینت بگردانید بستان را و داد آن حریر فستقی را رنگ دینار و زریر. سوزنی . رجوع به تیر و تیرماه شود.

معنی تیرمه | فرهنگ لغت